شمارهٔ ۲۲۷
چه خوش بودی نبودی گر ز من دور اینقدر یارمفراچون داشتی گوشی شنیدی ناله زارم
نخستم لطفها کردی و کشتی عاقبت زارمچنان بود اول کارم چنین شد آخر کارم
صبا زان گل شمیمی گاهی آوردی و از شادیگشودی در قفس بال و پر مرغ گرفتارم
ز درد دوریش جان دادمی تا او فرستادینوید داروی وصل و شدی به اندک آزارم
گسستی رشته عمر اجل تا ناخن وصلشگشودی عقده دشوار هجر از رشته کارم
ز هجران دادمی جان تا گذر کردی بمن جانانبرون ز اقلیم هستی رفتمی تا آمدی یارم
رسیدی غافل و گرد از وجود من برآوردیز گرد ره سمند ناز دور افتاده دلدارم
کنی مشتاق تا کی ناله ترسم از دم گرمتجَهَد برقیّ و سوزد خرمن هستی به یک بارم