شمارهٔ ۲۱۲
در محفلت ز خون دل از بس لبالبمفرقی ندارد از قدح باده قالبم
تا کرد توبه از لب ساغر جدا لبمماند از نوای عشق زهی بینوا لبم
مگشا لبم بشکوه که در گلستان عشقاز دل چو غنچه لخت جگر چیده تا لبم
بیگانه خوشتر است ز شادی غمین عشقهرگز بخنده گو نشود آشنا لبم
منت برای رزق زدونان چرا کشمگیرم که کاست جانم و افزود غالبم
دشنامی از لب تو بسم کو جز این مخواهنفع از ثنا زبانم و سود از دعا لبم
مشتاق بر لبم مزن انگشت زینهارکز خون دل چو ساغر صهبا لبالبم