گنج

شمارهٔ ۱۹۴

من آن صیدم که گفت آهسته چون می‌بست صیادشکه خون می‌ریزمش اما نخواهم کرد آزادش
من آن صید به خون غلتیده‌ام کز تیر بیدادشزد و کشت و به خاک ره فکند و رفت صیادش
نمی‌آرد به حکم ناز با من سر فرو ورنهچو من مرغ گرفتاری ندارد سرو آزادش
ز دل بود آنچه دیدم شکر کز سیل غمت آخرچنان این خانه ویران شد که نتوان کرد آبادش
ز رسم و راه یاری نگذرد بر کوهکن شیرینفلک گاهی بر غم خسرو آرد سوی فرهادش
کجا مشتاق جویای طرب گردد که خود داردبه درد و غم دل اندوهناک و جان ناشادش