گنج

شمارهٔ ۱۹۲

می‌کشم جوری از آن نرگس فتان که مپرسمی‌خورم خونی از آن غنچه خندان که مپرس
آه از محنت هجر تو که حالی دارمروز وصل تو بیاد شب هجران که مپرس
کرده پابست قفس الفت صیاد مراورنه هست آنقدرم ذوق گلستان که مپرس
گفتمش صبر ز بیداد تو ورزم تا کیگفت اگر هست ترا حوصله چندان که مپرس
حذر از شعله آهی که برآید ز دلمآتشی هست درین سوخته پنهان که مپرس
ز آنچه از تیر تو باشد به دلم پرسیدیآنقدر بر سر هم ریخته پیکان که مپرس
مگر آورد صبا نکهت زلفت کامشبحال مشتاق به حدی‌ست پریشان که مپرس