گنج

شمارهٔ ۱۵۵

تا کوی تو بی‌رهبری و راهبری چندرفتم ز پی ناله خونین جگری چند
یک دوزخ و نیک و بد ازو در حذر ای وایریزد اگر از شعله آهم شرری چند
از خیل اسیران کهن نیستم اماروزی زده‌ام در قفسی بال و پری چند
شد وصل بتان قسمتم از ترک دل و دیندادم خزفی چند و خریدم گهری چند
بگذار بنظاره گل از روی تو چینمرحم آر بمحرومی حسرت‌نگری چند
آن زلف پر از حلقه بر آن طرف بناگوششامیست که در دل بود او را سحری چند
مشتاق من و راه‌نوردان ره عشقچون ریگ روانیم پریشان سفری چند