شمارهٔ ۵
کیستم حسرت کشی در محفل چرخ کهنباز از خمیازهام چون ساغر خالی دهن
بر کفم در کارگاه چرخ تار و پود سعیوز برای خود چو کرم پیله میبافم کفن
بر سرم هرگز نشد مرغی زند بال و پریخوارتر از گلبن بیبرگ باشم در چمن
اشک خونآلودهام بنگر که با این آب و رنگنیست لعلی در بدخشان و عقیقی در یمن
ژندهپوشی کو چو من کز هر طرف گل کرده استپنبهها از پیکرم مانند چتر نسترن
جز کشاکش نیست حاصل از کند کوششمدلو خالی میکشم از چاه دایم زین رسن
نبود از سرگشتگی هرگز درین بحرم قرارهمچو اشک عاشقان پیوسته باشم قطره زن
گر کنم دایم بناخن سینه را منعم مکنسینهام کوهست و ناخن تیشه و من کوهکن
بسکه میریزم بدامن اشک و از بس میکشمدست بر چشم تر از جوش سرشک خویشتن
پر بود از پارها دل غوطهور باشد به خوندامنم مانند گلچین پنجهام چون خارکن
خارخار غربتم خون کرد دل کز بخت خشکخوارتر از خار باشم در گلستان وطن
هرکه اندازد ز پیکر گو بیندازش که هستشمعسان از بهر تیغ این سر که من دارم بتن
بهر تحصیل کمال و از پی کسب هنربیش ازین چون رشته کاهم خویش را بهر چه من
کز ریاضیت بهرهام نبود بجز بخت سیاهخون خود را مشک سازم گر چو آهوی ختن
عقل و هوشم برده یوسف طلعتی از سر که هستدایم از وارونهکاریهای چرخ حیله فن
خانه غیر از نشاط وصل او دارالسرورکلبه من از ملال هجر او بیتالحزن
من نکشتم کشتهاش تنها که در روز جزاچاک چاک از زخم همچون لاله سرتاپای من
ازپی خونخواهی خود زآن بت گلگون قباسر ز خاک آرد برون صد کشته خونین کفن
همنشین تنها نه بروز سیاهم همچو شمعخندد و گرید که باشد بر من و بر تخت من
قاه قاه خندهٔ کبک دری در کوهسارهای های گریه مینای من در انجمن
هر کجا باشم نیم آسوده از سرگشتگیهمچو بادم در بیابان همچو آبم در چمن
وقت شد افتم ز پا زین کوشش بیجا مگردست من از لطف گیرد حضرت سیدحسن
آنکه آب از جویبار لطفش ار نوشد کندبیشتر سرسبزی از نخل جوان نخل کهن
آنکه رشک نکهت خلقش حصاری کرده استمشک را در حقه ناف غزالان ختن
مرحمت کیشی که خصم آید اگر عریان برشغنچهشان بر روی هم پوشاندش صد پیرهن
نکتهپردازی که چون گردد ز لب گوهرفشانسنگ خجلت بشکند دندان صدف را در دهن
هرکجا شمع هدایت رأیش افروزد شودبتکده مسجد کلیسا کعبه بتگر بتشکن
بر بد و نیک جهان فیضش بود ابر و کزوخارتن در دشت سیرابست و گلبن در چمن
هرکجا تیغ از غلاف آرد برون پنهان کندتیغ را زیر سپر از بیم مهر تیغ زن
بر کف آرد چون سنان اژدها پیکر فلکچون کشف از بیم سر دزدد بجیب خویشتن
چون کنم وصف کمندش کز کمر چون واشودسرچو تار سبحه از سرها برآورد این رسن
اینقدر خوبی اخلاق اینقدر حسن صفاتکز کرم بخشیده است او را خدای ذوالمنن
من که و مدحش که در خیل سخنسنجان دهرچون دهان یار گردد تنگ میدان سخن
جز طریق خیر اگر هرگز نپوید حاسدشکی تواند لاف با او در جوانمردی زدن
رسم و راه او و رسم راه خصمش را بودحسن اخلاق ملک قبح صفات اهرمن
گر کند چون باغبان دست از برای تربیتزاستین بیرون عجب نبود درین باغ کهن
گل کند گر شوره بوم و سبز گردد سنگلاخآورد حاصل اگر بید و دهد بر نارون
از عطای خاص و لطف عام او نبود عجبزینکه باشد برکنار جوی و برطرف چمن
تا ابد سرسبز و خندان سرفراز و تازهرویاز سحاب فیض او شمشاد و گل سرو و سمن
چون شود با خصم سرگرم جدل گویم چه وصفاز عمود و نیزه آن پهلوان صفشکن
آن یکی چون گرز رستم در مصاف اشکبوساین یکی همچون سنانگیو در جنگ پشن
هرکه روی التجا بر آستانش آورداز جفای چرخ حیلت پیشه پُر مکر و فن
در زمان او چو صید کشته آزاد از کمندجست از قید بلا یارست از دام محن
گرچه هرگز چون زبانم آتشین شمعی نبودچرخ را در محفل و آفاق را در انجمن
عاجزم از وصف آب و تاب بزم او که هستباده و شمعش بلورین ساغر و زرین لگن
ساحت کویش نباشد کمتر از باغ بهشتشب در او چون محفل آراید برای می زدن
کز شکرخند بتان و ماهتاب از هر طرفهست جوئی زانگبین جاری و نهری از لبن
شاهدان محفلش را کز صفای گوهرندرشک لعل خاوری و غیرت دُر عدن
آفریده بر سپهر دلبری حسن آفرینهمچو مهر و ماه زرین پیکر و سیمین بدن
نه همین دارند دایم بر فلک خیل ملکصد زبان چون غنچه از بهر ثنایش در دهن
کز برای ذکر خیر او بدست چرخ پیرتا ابد چون سبحه در گردش بود عقد پرن
محفلش کز ساز و برگ خرمی دایم پر استهست فردوسی ز جوش گلرخان سیمتن
کز نهال قامت هر یک در او بارآمدهنار پستان و ترنج غبغب و سیب ذقن
کیست کز خوان عطایش بهرهور نبود که هستروز و شب در ساحت این دشت و صحن این چمن
خوشهچین خرمنش برنا و پیر شهر و دهریزهخوار نعمتش خرد و بزرگ و مرد و زن
طایر دولترسان بخت او کز سایهاشهر گدا گردد شهنشاه زمان میر زمن
فر دولت چون هما یابند ازو هریک اگرافکند ظل همایون بر سر زاغ و زغن
وقت عرض مدعا مشتاق آمد خویش رادر حضور اورسان از غیب و سرکن سخن
ای سحاب فیض از باران فیضت کی رواستپر ز گوهر چون صدف هر دست و خالی دست من
نیست فلسی بر کفم اما ز جور این محیطبیشتر از فلسهای ذاغ دارم در بدن
گر کنم رو در حرم گرداند از من روی شیخور روم در سومنات از من گریزد برهمن
مدتی شد کز فشار آرزوی کربلاپیکرم چون قرعه گردیده است سرتا پا شکن
ازپی تحصیل سازوبرگ ره چون گردبادآسمان دارد مرا سرگشته در خاک وطن
زادراهی از تو میخواهم که آرم بیدرنگرو بسوی مرقد پاک شهنشاه زمن
از خدا خواهم بزیر قبهٔ آن شهریارکانچه خواهی بخشدت از لطف عام خویشتن
دردسر دادن ترا نبود ز طول مدعابیش از این شرط ادب هنگام آن آمد که من
بر دعای نیکخواهانت گشایم لب نخستپس بنفرین بداندیشان کنم ختم سخن
ساغر سیمین مه پیمانهٔ زرین مهرتا کند گردش نریزد ساقی چرخ کهن
دوستان و دشمنانت را ز لطف و قهر خویشدر گلو جز صاف جام و در سبو جز لایدن