گنج

شمارهٔ ۳ - در مدح علی بن ابی طالب(ع)

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ارانگشت۸۰ بیت
ز بسکه مانده در آن طره‌ام ز کار انگشتچو شانه نیست کفم را به اختیار انگشت
پی گشایش این عقده‌ها غم که مراستبهم کنم ز برای چه دست یار انگشت
که وا نمی‌شود از صد یکی گرم باشدهزار دست و به هر دست صدهزار انگشت
خبر ز مرگ ندارند غافلان ورندچو رهنما که برآرد بره گذار انگشت
پی نمودن راه عدم به خلق زمینبلند کرده ز شمع سر مزار انگشت
مرا جدا ز تو نگذارد ارچه یاد وصالکه از فراق برآرم به زینهار انگشت
کجاست لذت پستان دایه‌اش هرچندز شوق شیر مکد طفل شیرخوار انگشت
گشاد عقده خود جز ز گوشه‌گیر مجویچو شانه کرد گران راست بیشمار انگشت
گره‌گشا بمیان نیست مصلحت جایشاز آن ز بحر کف افتاده بر کنار انگشت
گذشته ماه صیام آنقدر چه میخواهیبرعشه در کف من ساقی از خمار انگشت
اشاره‌ایست پی گردش قدح که نمودهلال عید از این نیلگون حصار انگشت
گشودن گرهی چون ز ضعف نتواندبه صد تلاش ز دست من فکار انگشت
چو نقش پنجه که جا بر زمین کند غم نیستاز اینکه خاک شود دستم و غبار انگشت
به گلشنی که خرامی تو و بلند شودپی نمودن قدت ز هر کنار انگشت
چگونه لاف رعونت زند که این جامهبه قد سرو بود نارسا چهار انگشت
چه نقشها که به رخسار من ز خون بندددمادم و نفتد هرگزش ز کار انگشت
بدیده‌ام مژه را زیبد از هنر لافداز آن سبب که بدست رقم نگار انگشت
پی حساب گره‌های رشته کارمبدست در حرکت همنشین میار انگشت
که از برای شمارش درین چمن بایدبجای برگ برآید ز شاخسار انگشت
چه‌ام ز خاتم دولت رسد مرا که بودجدا ز حلقه آن زلف تابدار انگشت
که دمبدم گزدم آنچنان که پنداریز حلقه‌اش بودم در دهان مار انگشت
حساب خاری غربت اگر کنم چه عجبکه در شماره آن ماندم ز کار انگشت
کسی مباد جدا گردد از وطن که ز کفبریده چون شود افتد ز اعتبار انگشت
بجز از اینکه رساندم به بند برقع اوبرای عقده گشودن من فکار انگشت
سزای منکه بکف در گرفته چون شمعمزتاب عارض آن آتشین عذار انگشت
بکار خویش فرو مانده و خجل باشمچنانکه از گره سخت شرمسار انگشت
علاج عقده دل چون کنم که همچو صدفبکف نباشدم از بخل روزگار انگشت
بود ز حیرت آرام ظاهرم هرچندهمیشه بر لب چرخ ستم شعار انگشت
ز بیم حادثه دایم بسینه من دلبلرزه است چو در دست رعشه دار انگشت
از آن زمان که ز کف دامن تو دادم شدچو شمعم از تف این داغ شعله بار انگشت
برنگ شاخ گل آن گل بباد داد مرادرین حدیقه ز سر تا بپاست خار انگشت
کشد زمانه‌ام و من بزیر رایت آهکشیده از پی اقرار عشق یار انگشت
چو مجرمی که کندگاه قتل خویش بلندپی ادای شهادت بپای دار انگشت
چه حکمتست که بهر گشاد عقده منز جای خویش نجنبد بدست یار انگشت
گره بکار ضرور است ذره را ورنهنبسته پنجه خورشید در نگار انگشت
در آن چمن که شوم قامت رسای تراگره‌گشا ز رگ وصف چون ز تار انگشت
پی شهادت رعنائی تو همچون سوشود بلند ز اطراف جویبار انگشت
نخواهی از رودت سر بباد در گیتیز حرف خلق درین صفحه دوردار انگشت
ز زخم تیر مکافات چرخ آگه نیستنهد بحرف کسی هر که خامه‌وار انگشت
چه شد که دست من از سیم وزرتهی است و زوگرفته است ز ننگ همین کنار انگشت
بدیده‌ام مژه مفتاح گنج‌های در استچنانکه در کف سلطان کامکار انگشت
محیط جود علی ولی که در کف اوستمثابه بر لب ابر گهر نثار انگشت
شهنشهی که بگهواره ساخت در طفلیبرای کشتن اژدر چو استوار انگشت
بدست رستم دستان بزیر خاک خوردهنوز پیچ و خم از غیرتش چو مار انگشت
شهی که در چو ز حصن حصین خیبر کندوز آن تلاش نماندش بکف ز کار انگشت
پی نمودن فتحش بهم برآوردندفرشتگان همه زین نیلگون حصار انگشت
دلاوری که پی رزم می‌نهاد بچشمدر آن نفس که بفرمان کردگار انگشت
بتیغ بود کجا حاجتش که می افراختگه جدل به کفش پنجه ذوالفقار انگشت
مبارزی که ز نیروی دست و بازویشبلب گرفته سپهر ستیزه کار انگشت
علم بسنگ چو در روز رزم خیبر شدفرو ز قوت سرپنجه‌اش چهار انگشت
برای بخشش خاتم که در رکوع چو موجاز آن به بحر کفش گشت بیقرار انگشت
که بود خاتم اگر خاتم سلیمانیبدست جودش ازو بود زیر بار انگشت
همین نداشت بدست شجاعتش همه عمرپی لوای ظفر وقت کار زار انگشت
پس از وفات برآورد دست خود ز ضریحبقتل مره چو شمشیر آبدار انگشت
پی نگاشتن وصف جودش ار آرندبرنگ خامه بگردش سخن‌نگار انگشت
عجب مدار که ننهاده نقطه جودشطلای ناب کف و سیم شاخدار انگشت
پی طپانچه زدن چون بروی دشمن اوفراهم آورد از قهر روزگار انگشت
عجب مدار که چون دست مالکان جحیمفشاندش همه اخگر کف و شرار انگشت
کف گدای در او گهرفشان سازدبهر کجا چو رگ ابر نوبهار انگشت
فتد ازو بکف هر که قطره‌ای چه عجبگرش محیط شود دست و جویبار انگشت
چو روشن است که مهرش بحشر نگذاردبرآورد کف مجرم بزینهار انگشت
اگر محبت او دارد از ندامت جرمکزو برای چه دیگر گناه‌کار انگشت
مرا که بسته بکف آب و رنگ مدحت اوبرنگ خامه شنجرف در نگار انگشت
رسید وقت که از غیبت آیمش بحضوربچشم اهل حسد کرد آشکار انگشت
زهی بدست تو مفتاح هر دیار انگشتکلید فتح جهانت چو ذوالفقار انگشت
توئی که چشم‌گشائی ز کف چو در کف تودرآید از پی ریزش بخاربخار انگشت
بدان صفت که روان کرد بهر قافله آبمحمد عربی از میان چهار انگشت
کنون نه حکم پذیرت بود زمانه چنانکه دست اهل قلم را بوقت کار انگشت
که از الست برای قبول فرمانتنهاده چون مژه بر چشم روزگار انگشت
بکار بسته اهل جهان گره نگذاشتز بسکه در کفت ای مرحمت شعار انگشت
بدست عقده‌ای ار تا ابد بود چه عجببدست عقده‌گشایان در انتظار انگشت
برآورند بزنهار دوستانت چندز آتش ستم خصم شمع‌وار انگشت
برای دفع مخالف ز آستین وقتستشود پدید ترا دست و آشکار انگشت
شها منم که بدستم ز فیض مدحت توچه شاخ گل همه گل آورد ببار انگشت
ز فقر عقده سختی بکار من زده چرخکزوست ریش مرا ناخن و فکار انگشت
تو باز کن گرهم را که نیست کارگشائیمرا چو شانه یک انگشت از هزار انگشت
رسید وقت دعا ساز نغمه را مشتاقاز این زیاده چو مطرب مزن بتار انگشت
برآر دست بدرگاه حق که تا هر ماهکشد هلال از این سقف زرنگار انگشت
کند گشایش کار محب شاه بودچو شانه در کف ایام بیشمار انگشت
بگاه عقده گشائی خصم او بادابریده چون صدف از دست روزگار انگشت