شمارهٔ ۱ - در مدح علی بن ابیطالب(ع)
ای زرافشان پنجهات پیوسته همچون آفتابوی دل و دست تو از جود و کرم بحر و سحاب
موکب جاه ترا چون توسن چرخ آمدهآفتاب و ماه نو آن طبل بازو این رکاب
بر تو ختم است از جهانداران جهانداری که توهم به تدبیر آسمانی هم بشمشیر آفتاب
دست احسان تو از ریزش نیاساید دمیای سخایت بیشمار و وی عطایت بیحساب
همچو مهر و مه دو کف دارای که در دامان خاکآن زر خالص فشاند دمبدم این سیم ناب
گویدار با کوه از قهرت سخنگو یک سخنور کند با بحر از حلمت مخاطب یکخطاب
کوه چون ریک روان ریزد فرو از یکدگربحر چون آب گهر آسوده گردد ز انقلاب
داد مظلوم ار چنین گیری ز ظالم بعد از اینمیشود آسودهتر زآسودگان مهد خواب
شیشه از خارا و نخل از تیشه و شمع از نسیمخار از آتش خرمن از برق و کتان از ماهتاب
آنچه باشد لازم فرمانروائی آمدهدر تو جمع ای کامجوی کامکار کامیاب
در سخاوت حاتمی در معدلت نوشیرواندر شجاعت رستمی در سلطنت افراسیاب
ایکه با مظلوم و ظالم زاقتضای مهر و کینجمله لطف و مرحمت باشی همه خشم و عتاب
بسکه در عهد تو عالم گیر شد این رسم و راهوقت آن باشد بگیتی کز سکون و انقلاب
کشور ویران عدل و خانه آباد ظلمآن چو این آباد و این مانند آن گردد خراب
روز و شب در کوه و صحرا فارغ و آسودهاندوحش وطیر از لطفت ای زورآوران را پنجه تاب
گوسفند از گرگ و گور از ضیغم آهو از پلنکصعوه از شاهین و کبک از بازو کنجشک از عقاب
خواهد از لطف تو محنت دیدگان دهر راغم بعشرت رنج با راحت شود تبدیل مآب
خلق را در کام کام و ساغر مینا شودنیش نوش و خارگل زهرا نگبین و خون شراب
بکسه چو باد بهاری از دم جانبخش توبرک و بار آورد هر نخلی درین باغ خراب
وقت آن آمد که گردد عالم فرتوت راآخر دوران پیری اول عهد شباب
گاه ریزش چون برون آری دو دست از آستینای ز گوهر ریزی ابر کفت دریا سراب
باشد آن تاج و کمر چون موج دریا بیشمارریزد این لعل و گهر چون ریک صحرا بیحساب
در حضیض خاک و اوج چرخ نبود آنکه نیستاز عطایت بهرهمند و از سخایت کامیاب
از نم فیض تو دارند و فروغ لطف توگوهر سیراب آب و اختر شب تاب تاب
افکنی چون طرح بزم عیش فرماید قضاکاورد دوران برای محفلت با آب و تاب
شیشه فیروزه از چرخ و می لعل از شفقساغر سیمین ز ماه و جام زرین ز آفتاب
بسکه عالم از تو لبریز سرود عشرتستآید از هرسو درین کشور به گوش شیخ و شاب
نغمه طنبور و صوت بربط و آواز نیناله چنگ و نوای عود و آهنگ رباب
کوهپیکرا برشی داری که چون جنبد ز جایهفت اندام زمین را آورد در اضطراب
خاک پایت چرخ سیار از ازل آوردهانداز سکون و جنبش او این درنگ و آن شتاب
گیرد از پستی اگر راه بلندی یکنفسبگذرد از نه فلک همچون دعای مستجاب
ور کند میل حضیض از اوج آید در زمانبر زمین از آسمان همچون فروغ آفتاب
سرورا عمریست پرخون باشدم از دور چرخچشم و دل چون ساغر صهبا و مینای شراب
دایم از شوق طواف مرقد شاه نجفسینه دارم پرآتش دیدهای دارم پر آب
باشدم ز اندیشه ساز ره و برک سفررشته جانی چو زلف دلبران پرپیچ و تاب
دارم استدعا که لطفت شامل حالم شودتا رسانم خویش را بر آستان بوتراب
وز سر اخلاص خواهم از خداوند جلیلزیر عالی قبه آن خسرو گردون جناب
کاسمان در بدو فطرت در کمند حکم اوهر طرف باشد سرصد خسرو مالک رقاب
آورد طوق اطاعت بر گلو چون چاکرانسرورانرا در عنایت مهتران را در رکاب
برق تا از خنده افشاند گل آتش بخاکابر تا از گریه ریزد بر زمین در خوشاب
دوست را از لطف و دشمن را بُوَد از قهر توخنده عشرت چو برق و گریه غم چون سحاب