بخش ۲
آوردهاند که در ناحیتِ کشمیر مُتِصَیِّدی خوش و مَرغزاری نَزِهْ بود که از عکسِ رَیاحینِ او پَرِ زاغ چون دُمِ طاووس نمودی، و در پیش جمال او دم طاووس به پر زاغ مانستی
و در وی شکاری بسیار، و اختلاف صیادان آنجا مُتِواتِر. زاغی در حوالی آن بر درختی بزرگ گَشن خانه داشت. نشسته بود و چپ و راست مینگریست. ناگاه صیادی بدحال خشنجامه، جالی بر گردن و عصایی در دست، روی بدان درخت نهاد. بترسید و با خود گفت: این مرد را کاری افتاد که میآید، و نتوان دانست که قصد من دارد یا از آن کس دیگر، من باری جای نگه دارم و مینگرم تا چه کند.
صیاد پیش آمد و، جال بازکشید و، حبه بینداخت و، در کمین نشست. ساعتی بود، قومی کبوتران برسیدند، و سر ایشان کبوتری بود که او را مُطَوَّقه گفتندی، و در طاعت و مطاوعت او روزگار گذاشتندی. چندان که دانه بدیدند غافلوار فرود آمدند و جمله در دام افتادند. و صیاد شادمان گشت و گُرازان به تگ ایستاد. تا ایشان را در ضبط آرد. و کبوتران اضطرابی میکردند و هریک خود را میکوشید. مطوقه گفت: جای مجادله نیست، چنان باید که همگنان استخلاص یاران را مهمتر از تخلص خود شناسند. و حالی صواب آن باشد که جمله به طریقِ تعاون قوتی کنید تا دام از جای برگیریم که رهایش ما در آن است. کبوتران فرمان وی بکردند و دام برکندند و سر خویش گرفت و صیاد در پی ایشان ایستاد، بر آن امید که آخر درمانند و بیفتند. زاغ با خود اندیشید که: بر اثر ایشان بروم و معلوم گردانم که فرجام کار ایشان چه باشد، که من از مثل این واقعه ایمن نتوانم بود، و از تجارب برای دفع حوادث سلاحها توان ساخت.
و مطوقه چون بدید که صیاد در قفای ایشان است یاران را گفت: این ستیزهروی در کار ما به جِد است، و تا از چشم او ناپیدا نشویم دل از ما برنگیرد. طریق آن است که سوی آبادانیها و درختستانها رویم تا نظر او از ما منقطع گردد، و نومید و خایِب بازگردد، که در این نزدیکی موشی است از دوستان من، او را بگویم تا این بندها ببرد. کبوتران اشارت او را امام ساختند و راه بتافتند و صیاد بازگشت. و زاغ همچنان میرفت تا وجه مخرج ایشان پیش چشم کند، و آن ذخیرت ایام خویش گرداند.