بخش ۹۷ - درخیانت بسرم و گشوده شدن شهر بلخ گوید
شنیدم ز گوینده داستانکه در عهد لهراسپ شاه جهان
که آمد یکی مرد با دستگاهبه بلخ اندرون بود در پیش شاه
ستم کاره را نام بسرم بدیخبردار از بیش و از کم بدی
یکی راه بیره بدش در سراینبد آگه از آن جهان کدخدای
سر نقب بیرون بدی از حصاردرازای آن نقب فرسنگ چهار
یکی دلگشا باغ بودش به دشتهمه ساله پر سنبل و جای کشت
سرائی به باغ اندرش دل گشایسرنقب بودی به زیر سرای
یکی نامه بنوشت و بر تیر بستسوی لشکر ترک بگشاد دست
ببردند نزدیک ارجاسپ تیرکه از قلعه افکند لهراسب شیر
چه آن نامه بر خواند ارجاسپ شاهشد آگه ازین نقب و آن تیره چاه
شب تیره لشکر بدان باغ بردهزار از دلیران جدا کرد گرد
بدستور گفتا سپه را سوارنگه دار در شب به پیش حصار
در شهر بگشایم و شهر بلخبگیرم کنم کار بر شاه تلخ
بشد گرد بیورد با سی هزارز گردان نامی به پیش حصار
چه از شهر برخیزد آوای نایسپه را برآور تو یکسر ز جای
به دروازه سیستان حمله آرکز ایدر من آیم به پیش حصار
وزین روی آن خانه ارجاسپ کندوز آن کندن او گور لهراسپ کند
سر نقب را کرد پیدا ز زیربه نقب اندرون رفت ترک دلیر
ابا نامور گرد جنگی هزاربه پیش اندرون مشعل زرنگار
چه نیمی گذشت از شب پرنهیببر افراز نقب آمدند از نشیب
بیامد به نزدیک ارجاسپ شادستم کاره بسرم سری پر ز باد
بدانست ارجاسب کان دیو اوستکه دشمن به شاه است و با اوست دوست
بفرمود او را گرفتند زودابا چار فرزند و زن همچو دود
سرانشان بفرمود کاز تن برندتنانشان به خاک و به خون در کشند
که ببریده سر خود نگوید سخنبریدند ترکان سرانشان ز تن
مکافات دیدند ز آن کار بدکازینسان مکافات بدشان سزد
شکستند خود چون نمکدان شاهمکافات دیدند از هور و ماه
دو صد از دلیران و کند آورانبه دروازه ارجاسپ کردش روان
ابا هشتصد مرد ارجاسپ شاهروان سوی ایوان لهراسپ شاه
برفت و دمیدند در دم نفیرمر آن صد دلاور به کردار شیر
به دروازه سیستان آمدندبرآمد غونای روشن بلند
بریدند سر آنکه بد پاسبانبدان برج دروازه سیستان
شکستند قفل و گشادند بندچو بیوزد آن دید اسب نوند
برانگیخت با لشکر سی هزاررسیدند یکسر به پیش حصار
به شهر اندرون لشکر ترک ریختبر مه تو گفتی درون گرگ ریخت
به تاراج ترکان گشادند چنگبرآمد ز هر برزن آوای جنگ
چه آگه شد از کار لهراسپ شاهکه آمد به بلخ اندر ارجاسپ شاه
که ارجاسپ آمد زره همچو گردبزد دست پوشید ساز نبرد
بدرگاه شه جنگ پیوسته شدجهانجوی را تن دوجا خسته شد
زن شه از آن ره روان برنشستیکی تیغ هندی گرفته بدست
ز ترکان دو مرد دلاور فکندبرون از میانشان تکاور فکند
پسر بودش از شه یکی بی نظیرجهان جوی نام بودی زریر
زریر جوان آن زمان خرد بودنه هنگام ناورد آن گرد بود
ورا نیز مادر برون برد تفتره سیستان برگرفت و برفت
دگر گرد جاماسپ رفت از میانهمان نیز شد بر ره سیستان
چه ترکان ز بانو خبر یافتندعنان از پس او ز کین تاختند
که بانو و لهراسپ را بسته خواربگیرند ترکان با گیر و دار
وزین روی لهراسپ در جنگ بودیکی تیغ هندیش در چنگ بود
نشست از بر باره لهراسب زودرسانید خود را به ارجاسپ رود
بزد تیغ و تن خسته کردش روانبرون رفته چون شیر نر از میان
ز ترکان بسی را به شمشیر کشتبرون رفت از بلخ و بنمود پشت
ره سیستان را نه بشناخت شاهسمندش سوی کابل آورد راه
بفرمود ارجاسپ طهماسب راکه خواهم ز تو شاه لهراسپ را
برو از پس شاه با ده هزاردلیران و با شاه کن کارزار
به بند از قفا دست لهراسب رابکن شاد ازین جان ارجاسپ را
چه بشنید از ارجاسپ طهماسب زودبرفت از پس شاه لهراسپ زود
برآور بدان ترک ارجاسپ راکه بست او کمر کین لهراسپ را