گنج

بخش ۹۴ - گریختن ارهنگ از زال زر به جانب بلخ و رفتن گوید

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۲۸ بیت
چو خورشید آمد ز بالا به شیبشب تیره جست از کمین با نهیب
به شهر اندر آمد جهان دیده پیرابا لشکر کشن و غران چه شیر
نه بستند دروازه شهر بازدلیران گردن کش سرفراز
به گردون همی ناله نای شدجهان را دگرگون سراپای شد
چو بگریخت ارهنگ از پیش زالفتاده ز سر ترک و بشکسته بال
سپه را پریشان و ابتر بدیدبر ایشان نه جوشن نه بکتر بدید
بترسید از چنگ و کوپال زالهزیمت شدن را برافراخت بال
بنه در شب تیره گون بار کردهر آنکس که بد خفته بیدار کرد
شب تیره برداشت از جا سپاهگریزان بشد سوی ارجاسپ شاه
چو آگه از این ترک شوریده شدجهان تیره وش پیش دو دیده شد
که آمد همانگه به نزدیک شاهشکسته سر و دست از گرد راه
به ارجاسپ گفت ای شه نامدارندیدم بگیتی چو زال سوار
گرش گو بود بیم شیر نر استوگر اژدها ز اژدها برتر است
کسی کو بود مرگ را خواستاربرو گو بدستان بکن کار زار
نبردی بدیدم ز دستان پیرکه در بیشه از اژدها دید شیر
برزم اندر آمد چو بفراخت بالبزد گرزو بشکستم این برز و یال
کنون نیست دستم که جنگ آورمو یا سوی کوپال چنگ آورم
پلنگی چو چنگش نباشد چو شیرچگونه شود شیر نخجیرگیر
چه بشنید از ارهنگ ارجاسپ اینبفرمود کان چار مرد گزین
زند دار دژخیم و بردارشانبرآرد به نزدیک گردنکشان
بزد دار دژخیم پیش حصارکشان بردشان و به نزدیک دار
بدان تا ز کین شان بدار آوردبدان دارشان خوار زار آورد
زن و مرد و کودک به برج حصاربدیدند از دور آن چار دار
چه لهراسپ بشنید حیران بماندبدیشان خدای جهان را بخواند
ز من گفت این بد بدیشان رسیدنه از لشکر ترک و توران رسید
که ایران ز رستم تهی ساختمسوی ملک خاورش انداختم
چه دار و رسن دید گودرز پیرنشست از بر تازی اسبی چه شیر
فرو هشت شهر از در شهر بندبرون تاخت چون شیر جسته ز بند