بخش ۸۷ - رزم سام با ارهنگ دیو و گرفتار شدن سام گوید
بدو گفت ارهنگ کای نامدارچه نامی ز گردان زابل دیار
مرا نام گفتا بود سام شیرکه گیرد کمندم به کین دم شیر
فرامرز رستم بود باب منندارد هژیر ژیان تاب من
بدو گفت ارهنگ کای ارجمندبخواهم ز تو خون پولادوند
کزین تخمه شوم بر باد شدچه بر زی رزم پولاد شد
کمان را به زه کرد او استواربه سام اندر آمد چه ابر بهار
کمان نیز بر زه روان سام کردبرآمد ز میدان ناورد گرد
به هم بر ز کین تیر کین آختندچه شیر اندر آن رزم میتاختند
چه ترکش تهی شد ز تیر خدنگبیازید ارهنگ از کینه چنگ
کمربند سام دلاور گرفتربودش ز پشت تکاور شگفت
به زیر کش آوردش آن اهرمنببردش ز میدان روان اهرمن
سپردش به دیوان و آمد دوانبه میدان کین دیو تیره روان
روان مرزبان رفت برساخت کاربرآراست با دیو نر کارزار
بیازید آن دیو واژونه چنگورا نیز کند از فراز خدنگ
سپردش به دیوان و آمد چو شیربه میدان کین دیو وارون دلیر
تخاره به میدان او رفت شادورا نیز بربود و بردش چه باد
زواره چه زآن دیو آن ضربه دیدبه زردی رخش گشت چون شنبلید
چه بگریخت خورشید تابان ز شبزمانه ز گفتار بربست لب
زواره بگردید از آوردگاهچه ارهنگ ازین رو به دیگر سپاه
زواره یکی نامه زی زال کردبه نامه درون شرح احوال کرد
فرستاد خورشید را خسته نیزسوی سیستان در شب تیره نیز
وزین روی ارهنگ دیو دمندمر آن هر سه یل را به خم کمند
فرستاد نزدیک ارجاسپ شاهسوی بلخ با چند مرد از سپاه
چه نامه بر زال نیرم رسیدسرشکش ز مژگان به رخ برچکید
نوشته که ای باب فرخنده رایچو نامه بخوانی بپرداز جای
بُنه سوی هندوستان کن روانکه بر ما سر آمد همانا زمان
دو پور مرا با جهانجوی سامبه نیروی بگرفت آن تیره فام
هم آورد ارهنگ در جنگ نیستگه کین دلیری چه ارهنگ نیست
سطبرش دو بازوی و یال بلندتو گوئی که شد زنده پولادوند
گذشته ز رستم گه گیر و دارنباشد چو خورشید مینو سوار
ز خورشید مینو بپرس این سخنکه چونست در رزم آن اهرمن
چو شیر است در رزم آهنگ اوندارد کسی تاب در جنگ او
نه اینجا فرامرز و نه رستم استهمه شادمانی کنون ماتم است
تو پیری و نبود تو را تاب جنگجوان است این دیو فیروز چنگ
چه پیری کند مرد را پایمالچسان گرز کین را برآرد به یال
که من چون درآید سحرگاه خوربه بندم پی کینهٔ او کمر
یکی رزم سازم به ارهنگ دیوکمر تنگ سازم پی جنگ دیو