بخش ۷۸ - برکشتن هر دو لشکر ازهمدیگر و گریختن زنگی زوش از بند سرخ پوش گوید
. . . سرخپوشچنان بسته آورد زنگی زوش
نهادند زنجیر در گردنشبه زنجیر چون شیر نر کردنش
چو ازتیره شب پاسی اندر گذشتدلیران برفتند از روی دشت
فرود آرمیدند یکسر به جاینه بانگ تبیره نه زخم درای
چه زنگی چنان خواب کردار دیدسربخت از خواب بیدار دید
درآمد به نیرو و بگسست بندسر پاسبانان هم از تن بکند
از آن پاسبانان بکشت او چهاروز آن پس بشد همچو ابر بهار
چنین تا به نزد سپهبد رسیدزمین بوسه داد آفرین گسترید
چه دیدش بشد شاد دل شهریارز شادی بشد باده را خوستار
می و نقل و مرغ و قدح خواستندیکی بزم شاهانه آراستند
همی باده خوردند و شادان شدندبر این گونه تا خور برآمد بلند