گنج

بخش ۷۳ - بند پاره کردن مضراب دیو و رفتن از بند شهریار گوید

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۱ بیت
ستمکاره مضراب در زیر بندهمی بردش آن شهریار بلند
شکست آن همه بند دیوان دمانیکی نعره ای زد چو تندر روان
که ای شهریار ستمکاره مردنه مردم سرت گر نیارم بگرد
بگفت این و رفت از بر شهریارجهان جوی را شد همه کار خوار
به جمهور گفت آن یل پاکزادچه سود آنکه شد رنج من جمله باد
بدو گفت جمهور ازین غم مدارتو را کام دل هست اندر کنار
گر از بند تو دیو وارونه جستپریوش تو را هست اکنون بدست
چه آمد بدآن بیشه زنگیانز رفتن سپهدار برزد عنان
بزنجان زنگی بگفتا بروکه آزاد گشتی ز سردار تو
چنین گفت من بنده کهترمبهرجا نهی پای باشد سرم
روان کرد سوراخ گوش دلیرجهان جوی آنگه به پیکان تیر
ز لعلش روان حلقه در گوش کردهمی نام او زنگئی زوش کرد
به شد حلقه درگوش آن نامداربدان جایگه رفت یل شهریار
چنین تا سراندیب گشتش مقامجهانجوی شیراوژن نیکنام
نه ارژنگ دید و نه خرگاه گاهپراکنده در دشت و در که سپاه
سپاه شکسته برش آمدندبگفتند با شهریار بلند
که آن سرخ پوش ستمکاره مردچسان از دلیران برآورد کرد
چگونه گرفتند ارژنگ رامر آن شاه با رای و آهنگ را
همان شاه هیتال دیگر سراندلیران و گردان کند آوران
چگونه به بهزاد بسپرد و رفتز دشت سراندیب چون باد تفت
چسان کشت بهزاد و هیتال راز شه تاج بگرفت کوپال را
فرانک چسان ساخت نیرنگ راچسان کرد در بند ارژنگ را
کنون هست دربند ارژنگ شاهبه شهر سراندیب بی تاج و گاه
همه مال و اسباب عنبر حصاردگر آنچه بود از شه کامکار
دگر آنچه از گنج هیتال بودچه از تیغ و خفتان و کوپال بود
همه یکسره برد آن سرخ پوشبراین گونه از ما برآورد جوش
کنون هفت روز است او رفته استکه در بند ارژنگ شه خفته است
سپهبد چه بشنید شد خشمناکبه جمهور گفتا بدادار پاک
که تا من نگردانم این مال رانه بگذارم از چنگ کوپال را
تو لشکر بسوی سراندیب برکه من رفتم از پی چه شیران نر
همانگاه جمهور شد با سپاهز گرد سپه گشت گیتی سپاه
بگرد سراندیب خرگاه زدز ماهی سرنیزه بر ماه زد
وز آن رو سپهدار با ده هزاربرفت از پی سرخ پوش سوار
همی رفت و میزد ز کینه خروشروان پیش او بود زنگئی زوش
دو منزل بیک منزل آن نامدارهمی راند مانند باد بهار
سه روز و سه شب راند ازپی چه بادبروز چهارم گه بامداد
بدید آنکه لشکر فرود آمد استجهان جوی بگرفت گرزش بدست
یکی نعره زد کای گریزنده مردز مردان نزیبد چنین کار کرد
ندیدی چه در گنج نر اژدهاکه از اژدها کس نیابد رها
بدان گنج بر دست کین آختیهمه هند زیر و زبر ساختی
کنون از پی گنج خود اژدهابیامد دمان چون نهنگ بلا