بخش ۶ - اظهار عاشقی کردن مرجانه با شهریار گوید
سپهبد بپیچید بر خویشتنسرم گفت کز خود ببری ز تن
که حاصل نگردد ز من کام تونیاید سر من بدین دام تو
تو دودی و من آتش سرکشمتو شامی و من صبح خنجرکشم
ترا کی شناسم بجای عروسکجا جفت با زاغ گردد خروس
گزیدن ز تو دوریم دور نیستتو قیری و جفت تو کافور نیست
مرا سر ز تن دور بهتر بودکه مثل تو زشتم برابر بود
چو مرجانه بشنید ازو این سخنخروشید چون شیر نر اهرمن
که ای نامور کاشناه آمدمولیکن تو را نیکخواه آمدم
چرا نیست در روز رخشنده ماهشب تیره باشد فروزنده ماه
سمن عارضان رخ چو زینت دهندبه گل برگ بر خال عنبر نهند
بباغ ارچه گلهای الوان بودبنفشه هم از خیل ایشان بود
بیا از من امروز بردار کاممزن بیرضای من امروز گام
وگرنه ز من رنج بینی بسینیابی دگر کام خود از کسی
جهانجو ز افسان چنان بود مستکه نارست یازد سوی تیغ دست
بدان دز همی بود و خون میگریستچگویم که از درد چون میگریست