بخش ۴۳ - رزم توپال برادر هیتال شاه با شنگاوه گوید
به شنگاوه گفت ای ستمکاره مردبرآرم هم اکنون ز جان تو گرد
بگفت این و برداشت گرز گراندرآمد بشنگاوه اندر زمان
یکی گرز زد برسر ترک اونبد هیچ کآید بسر مرگ او
بدزدید سر گرد شنگاوه زودفرو جست از پشت باره چه دود
یکی سنگ زد بر بر پیل اوکه پیل اندر آمد ز بالا برو
فرو رفت توپال از فیل زودبرآویخت با او به کردار دود
گرفتش کمربند بردش کشانبر شاه هیتال اندر زمان
ببست و سپردش به هیتال شاهچو شیر اندر آمد میان سپاه
سپهبد چو آندید برکاشت بوربرآورد چون شیر غرنده شور
فرو تاخت در قلب هیتال شاهدگر باره آمد میان سپاه
بگرز گران قلب لشکر شکستز شنگاوه گرز گران برشکست
بگفتا که هین برنشین از پسمکه یاری ز یزدان گیتی بسم
نشست از پسش تند شنگاوه تیزسپهبد برآورد شمشیر تیز
بکشت از سواران دلاور دویستچو آن دید هیتال از غم گریست
که از دست این زابلی کار منتبه گشت و شد سرد بازار من
بگیرید گردش سواران کارکه او یک تنست و شما صدهزار
ز یزدان نداریم شرم ای سپاهکه یک تن کند لشکری را تباه
نه از آهن است این نبرده سوارکه سستی نمائید در کارزار
سپاه اندر آمد چه دریا به جوشبر آمد دم نای بانگ خروش
گرفتند یل را میان آن سپاهبه توپال گفتا سپهدار شاه
برو بر سر راه ارژنگ زودبر او کن ره کینه گه تنگ زود
نشست از بر پیل توپال زودبرآورد چون باد کوپال زود
فرو ریخت زی قلب ارژنگ شاهپس و پشت او سرکشان سپاه