گنج

بخش ۳۷ - بردن شهریار شنگاوه را به پیش ارژنگ شاه گوید

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۵۲ بیت
ببردش کشا(ن) پیش ارژنگ شاهچنان خسته و بسته ز آوردگاه
چو از دور ارژنگ شاه سواربدید آن رخ نامور شهریار
فرود آمد از پشت پیل دمانبشد پیش آن نامور پهلوان
بغل برگشود و گرفتش ببرببوسید یل را رو آن چشم و سر
بگفتا سپاس از خداوند گارکه دیدم دگر رویت ای نامدار
سپهدار گفتا به یزدان سپاسکه دیدم دگر شاه یزدان شناس
هر آن چیز کامد ورا پیش گفتشنید و از او ماند اندر شگفت
جهانجوی شنگاوه را بسته دستببردش بر شاه یزدان پرست
دگر باره آمد به میدان کیندژم روی آشفته و خمشگین
کزین رو سیه پوش آن زردپوشز کین هر دو بودند با هم به جوش
سنان در کف هر دو با هم شکستگرفتند از کین کمانها بدست
بهم هر دو یل تیغ کین می زدندز کین آسمان بر زمین می زدند
زبس کز دو جانب روان تیر شدسپر در کف هر دو کفگیر شد
نشد تیر بر کبرشان کارگرکشیدند چون تیغ تیز از کمر
چو زی هم رسیدند آن زردپوشبرآورد چون شیر غران خروش
بزد بر سر آن سیه پوش تیغتو گفتی که زد برق بر کوه میغ
سیه پوش دزدید از تیغ سرفتاد از سرش درزمان خود زر
فرود آمد خود بر سر نهادنشست از بر باره دیگر چو باد
برآورد آن تیغ زهر آبداردر آمد . . .
سپر بر سر آورد آن زردپوشنبودش رسیده از آن تیغ هوش
بزد دست برداشت پیچان کمندزمین کرد لرزان ز نعل سمند
سیه پوش هم در زمان خم خامز فتراک بگشاد از بهر نام
فکندند هر دو بر هم کمندسر هر دو یل اندر آمد به بند
بگرداند اسپ آن ازین این از آنزهر دو (جوان) خواست بانگ فغان
زبس هر دو برهم فکندند زورسیه پوش افتاد از پشت بور
کشانش همی خواست بیرون بردز خونش روان جوی جیحون برد
ز سرخود آن نامور اوفتادگره مویش از تیر جوشن گشاد
رخی گشت پیدا بزیر نقابچنان چونکه از زیر ابر آفتاب
یکی دختری دید یل شهریاربغرید برسان ابر بهار
برآورد اندخت کحلی پرندبزد نعره کای شهریار بلند
فرانک منم دخت هیتال شاهبرهنه سراندر میان سپاه
کشنده منم عاس را پای دارچو دیدم ترا بسته ای شهریار
بکشتم من از کینه نصوح رافکندم درآتش تن روح را
ز بهر تو ای نامور شهریاربه بند اندرونم چنین خوار و زار
گرت هست با من سرت برگراییکی زی من دستبردی نمای
رها جانم از چنگ این زردپوشنه جای درنگست و جای خموش
مبادا کزین شاه آگه شودز شادی مرا دست کوته شود
بگیرد مرا او در آرد به بندفتد طشتم از طرف بام بلند
سپهبد چو بشنید آن گفتگویبرانگیخت ازباره تند پوی
چو آمد به نزدیک او را بدیدبزد دست تیغ از میان برکشید
بزد تیغ ببرید پیچان کمندسر مه رها گشت از زیر بند
برفت و نشست از بر باره شاددگرباره آن خود بر سر نهاد
چو دید آن چنان زردپوش سوارچنین گفت کای سکزی نابکار
شکار من از بند بیرون کنیهم اکنون به چنگال من چون کنی
ندانی کاو خود شکار من استدر و دشت یکسر سوار من است
همه چشم دارند بر چنگ منبدین گرز و شمشیر و آهنگ من
تو را آرزو گر نبرد من استهم اکنون سرت زیر گرد من است
رها شد گر از دست من آن غزالکمند افکنم شیر نر را به یال
سر نامدارت بدام آورمچو من دست بر خم خام آورم
ولیکن کنون گشت از چرخ هوربه بندیم شبگیر تنگ ستور
به میدان درآئیم و جنگ آوریمبکف دامن نام و ننگ آوریم
بگفت این و برگشت آن نامداربرفت ازبر نامور شهریار