بخش ۳۴ - صف آرائی هیتال با ارژنگ شاه در برابر همدیگر
سپه جمله جنبید از جای خویشندانست بیدل سر از پای خویش
بکردند دم ستوران گرهبه خود راست کردند گردان زره
میان تنگ بستند مر جنگ راکشیدند تنگ و زبر تنگ را
سنانها گرفتند در دست خواربزین خدنگ اندر آمد سوار
علم ها ز هر سو برافراشتندهمه رزمرا بزم پنداشتند
نهادند سر سوی آوردگاهدو لشکر ز کین همچو ابر بلاه
کشیدند صف در صف یکدگرسپرد در کف و تیغ کین در کمر
تبیره زنان پیل با نان شاهابر پشت پیل آن میان سپاه
همین ناله نای و شیپور بودیلانرا تو گوئی مگر سور بود
سر پر دل از باده کینه مستدل بیدلان رفته بیرون ز دست
بایستاد شنگاوه پیش سپاهپس پشت او فیلبانان شاه
ز فیلا(ن) که آمد بعرض شماربدی شش هزار اندران کار زار
همه زیر برگستوان کجیمبدی کوه را دل از ایشان دونیم
بهرفیل برده دلیری سوارهمه ناوک انداز خنجر گزار
درآمد به معرض شمار سپاهدوره صد هزار اندر آوردگاه
صف اندر صف ایستاد لشکر چو کوهفکندند برجای ها همچو کوه
وزین روی صف شاه ارژنگ بستکمر باز مر کینه را تنگ بست
کشیدند صف از یمین و یساردلیران زنگی دوره صد هزار
به پیش اندران گرد نسناس بودکه در کنیه اش چنگ چون داس بود
کشیدند پیلان به پیش سپاهبه قلب اندر آن بود ارژنگ شاه
هزار صد شصت پیل گزینبه پیش سپه داشت از بهر کین
سیاهان کشیدند صف شگرفچو زاغان که باشند بر روی برف
بدست سیاهان سپرهای زرنموده چو در شب ز گرد(و)ن قمر
سنانها بدست سیاهان بتابنموده چو در شب ز گرد(و)ن شهاب
کمان در کف هندوی بدسگالنموده چو در دست کیوان هلال
ز بس جوشن و خنجر و خود و کبرتو گفتی ستاره نموده ز ابر
زمین موج میزد ز لشکر شگرفچنان چونکه از باد دریای ژرف