گنج

بخش ۲۶ - بند پاره کردن شهریار در بارگاه هیتال شاه گوید

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۹۹ بیت
سپهبد چو آن دید آمد به خشمبرو بر بگرداند از کینه چشم
بزد دست و غرید چون پیل مستغل و بند و زنجیر در هم شکست
سر مرد دژخیم از تن بکندبدان نامور بارگاهش فکند
بزد دست و برداشت کرسی عاجبشد تازیان تا بر تخت ساج
چو هیتال دید از برِ تخت آنتن افکند از تخت اندر زمان
بزد نعره کاو را به بند آوریدسرش را به خم کمند آورید
دلیران گرفتند اندر میانبرآمد خروشیدن پردلان
سپهبد بدان کرسی زرنگاربسی را به خاک اندر افکند خوار
چو کرسی زرین به هم درشکستیکی تیغش آمد به ناگه بدست
ز گردان شمشیرزن را بدارچهل نامور کشت آن نامدار
در بارگه را گرفتند سختنبد راه کآید برون نیکبخت
به سر برْش آن خیمه انداختنددگر باره کارش تبه ساختند
سواران فرو ریختند از دو رویببستند دست یل جنگجوی
نهادند زنجیر بند گرانبه گردن بکردندش آهنگران
بزد نعره هیتال کای شوم رویروان کردی از خون بدین بام جوی
بفرمود تا برکشندش به داردلیران گردان خنجرگزار
ببردند گردان گردنکشانز پیش شهش بسته و تن‌کشان
به دژخیم خونریز فرمود شاهببر برکش او را به دار سیاه
رساندند یل را به نزدیک دارنگه کرد بردار یل شهریار
به یزدان بنالید و بُد در شگفتدل از جان و از زندگانی گرفت
ببارید از دیده خوناب گرمهمی گفت گریان به آوای نرم
که از مرگ چون نیست کس را گذرپی مرگمان بست باید کمر
چو گیتی نباشد به کس پایدارهمان به که میریم در پای دار
ولی با من ای بخت، بد ساختیبه کام نهنگم درانداختی
همی آرزو بودم از روزگارکز ایدر به ایران خرامم سوار
یکی حلقه در گوشِ شیران کنمهنر با دلیران ایران کنم
جهان‌دیده دستان ببیند هنرازین بی‌هنر نامور بی‌پدر
همه رسم برزوی (جا) آورمهنر هدیه پیش نیا آورم
که با رستم زال شد در نبردبهدشت سمنگان برآورد گرد
ولیکن نیامد ز بخت این مرادکه بدبخت مردم به گیتی مباد
مرا با تو ای بخت بد، جنگ نیستکه با بخت بد جنگ را چنگ نیست
که بسیار مردم چو من سینه‌چاکبمرد و ببرد آرزو زیر خاک
وز آن پس چنین گفت زین انجمنکسی گوید این با گو پیل تن
که از ناسزا گفتن سام زاربه هندوستان گشته‌ام شهریار
وگرنه چکارش به هندوستانبدین مرز پر مکر جادوستان
بیا و بخواه از بدان خون منایا نامور رستم پیل تن
بدین بُد که از ره یکی تیره گردبرآمد که رخسارِ مه تیره کرد
سواری به کردار غرنده ببربرون آمد از گرد چون تیره ابر
یکی اسب گلگون چو ابر آن عقاببزیر اندر آن بسته بر رخ نقاب
ز سر تابه پا یل سیه‌پوش بودچو ابرش به کف تیغ در جوش بود
چو آمد برآورد تیغ ستیزبرِ عاس شد در زمان تند و تیز
چنان زدْش تیغی چو آمد ز بادکه سر از تنش زیر پا اوفتاد
سواری سه چار از دلیران بکشتسرِ باره گرد(ا)ند و بنمود پشت
که لشکر فزون بود و او یک سوارنبد جای آویزش و کارزار
چنان چونکه آمد بزد رفت شادازان لشکر گشن مانند باد
ندانست کس کآن سوار از کجاستکه از چپ درآمد برون شد ز راست
چو هیتال از این کار آگه نبودجهان شد دگر پیش چشمش چو دود
همی خواست کآید بر شهریارز کین مرد را خود بدارد به دار
برآمد ز جا پاک دستورِ شاهزمین بوسه زد در زمان پیش شاه
بدو گفت ای نامور شهریارمکن مرد را گفتم از کین به دار
کنون نامهٔ تو به ایران شدهبر نامور شاه شیران شده
دمادم رسد رستم رزمخواهبراندیش از خود مکن تیره ماه
کنونش بفرمای بند گرانچو باز آئی از رزم با سروران
به بند اندرش کش به ایران فرستبه نزدیک شاه دلیران فرست
سپارش به لهراسب بسته دو دستبگو این بدان شاه یزدان‌پرست
که مالی که مهراج آورده تاوبه ضحاک شاه از پی باج و ساو
من آن مال اکنون به شه می‌دهمبه جای یکی پانزده می‌دهم
شه او را فرستد به نزدیک زالوزین کین نباشی تو خود بدسگال
که با رسمت نیست از کینه تاوکه رستم عقابست و تو چون چکاو
بفرمود کاید برش باژگیرچو بشنید هیتال گفتار پیر
چو آمد برش باژگیر آن زمانبدو گفت هیتال تیره‌روان
ببر زابلی را به نارین حصارستون ز آهن آور به قلعه چهار
بپایش یکی بند آهن به بندبزن بر زمین آن ستون بلند
ببندش ورا در میان ستونچو شرزه هیون و چو لختی هیون
شب و روز ازین یل خبردار باشمخور باده از خواب بیدار باش
ز بیگانه مردم میان حصارنباید که بگذاری ای نامدار
برفت آن زمان باژگیر و ببردیل نیو را از بر شاه گرد
ستون زآهن آورد در دم چهارابا طوق و زنجیر و غل استوار
بُنِ آن ستون‌ها بزد بر زمینستونش مگو چار دارِ گزین
بگردنش بنهاد طوق گرانببستش به مسمار آهنگران
در قلعه بربست و هشیار بودشب و روز زان یل خبردار بود
چنین است آئین چرخ بلندگهت شاد دارد گهت مستمند
نگارندهٔ نقشبند سخنرقم این چنین زد ز مشک ختن
که هیتال شاه آن شه بدسگالیکی نامه بنوشت نزدیک زال
که بر رای دستان روشن‌رواننماند مر این آشکارا نهان
که فرزند برزوی یل، شهریاربرآورد از این لشکر ما دمار
کمر را به یاری ارژنگ بستچو در بارهٔ زین، گَهِ کین گذشت
بسی مرد کشت از دلیران منمرآن ده سواران شیران من
بدین کین سه فرزند من کشته استمرا بخت یکبارگی گشته است
کنونش به بند گران کرده‌امبرای تو او را نیارزده‌ام
از آنگه که رستم گو نامدارکه برتر از او نیست در کارزار
به هندوستان گشت شه، یار راکمر بست از کین چو پیکار را
به هر سال بهر تو میداد باجچو از یاره و طوق و با تخت عاج
چنان چونکه رای نیاکان منمن آن باج را برنهادم به تن
کزآن نامداران یکی نامداربه هندش روان کن ابا صد هزار
بدو تا به نیرو فرستم برتوزین نیز منّت نهم بر سرت
من و شاه ارژنگ و هندوستانببینم که تا چیست رای جهان
به ارژنگ اگر هند گیرد قرارستان باج از او ای (گو) نامدار
به من گر بگیرد قرار این زمیندهم باج هرگز نباشم به کین
هم اکنون ابا لشکر و کوس و پیلسوی شاه ارژنگ چون رود نیل
نهاد از بر نامه چون مُهر، شاهنوندی سوی سیستان کرد راه
فرستاده چون پیش دستان رسیدزمین بوسه زد آفرین گسترید
به دستان از این داستان کرد یادچو بشنید دستان دلش گشت شاد
چو آن نامه را خواند دستان پیرپر از خنده لب تازه شد جان پیر
به خلوت شد و این به رستم بگفتتهمتن چو بشنید ماندش شگفت
چنین گفت مر زال را کای دلیرمزاید به جز شیر از نرّه‌شیر
نیا گرد سهراب و برزو پدرچرا بی‌هنر ماند آن بدگهر؟
بشد رستم آن دم بر نام اویز پورش خبر داد و از کام اوی
بشد شاد مادر چو آن را شنیدز شادی همی خواست جامه درید