گنج

بخش ۲۱ - گرفتن عاس شهریار را و بردن پیش هیتال شاه گوید

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۳ بیت
سرآینده دهقان چنین یاد کردچو این از ره داد بنیاد کرد
که عاس آن جفاپیشه نابکاردل آکنده از کینه شهریار
نداد او بمن دخت هیتال راسپردم به او من دز مال را
کنون شد سپهبد ورا خوستاربمن کی گزارد ورا شهریار
همان به که او را به بند آورمبچاره به خم کمند آورم
ببرم برم پیش هیتال شاهبه هدیه شب تیره از این سپاه
چو او را برم پیش شه بسته دستببخشد مرا شاه کوس و . . .
بگفت این و زی خیمه شیر رفتنهفته بد آن خیمه چون تیر رفت
جهانجوی را خفته در خواب دیدبر تخت او کوزه آب دید
بدان کوزه بر داروی هوش برفرو ریخت آن ریمن چاره گر
زمانی به یکسوی آرام کردچنین از پی شیر نر دام کرد
زمانی چه شد گرد بیدار گشتز بس خفته در خواب بیدار گشت
سر زلف دلدارش آمد بیادبپیچید بر خود چو سنبل ز باد
بدی تشنه برداشت چون سر ز خواببزد دست برداشت آن ظرف آب
چو خورد آب از آن کوزه بیهوش گشتبیفتاد بر جای بیتوش گشت
فرو جست عاس از کمینگه چو شیرفرو بست دست کو شیرگیر
بدوش افکنید ببردش چو بادشب تیره نزدیک هیتال شاد
بدربان شه گفت شه را بگویکه آمد همان آب رفته بجوی
جهانجوی عاس آمد آن شیر زوشیکی هدیه دارد پی شه بدوش
سیه پوش رفت و به شه این بگفتز شادی چو بشنید چون گل شکفت
طلب کرد مر عاس را در زمانبشد تا بر تخت آن بدگمان
زمین را ببوسید گردآفریننهاد آن سرافراز را بر زمین
هم اندر زمان بندهای گراننهادند بر پایش آهنگران
کشیدند مانند شیرش به بندنبد آگه از بند آن ارجمند
یکی داستان زد به بچه عقابکه ایمن ز دشمن مشو گاه خواب
چه آمد بهوش آن یل ارجمندسرپای خود دید در زیر بند
بدو گفت هیتال کای زابلیدلیری شیرافکن کابلی
هم اکنونت بردار کین آورمتو را ز آسمان بر زمین آورم
همه کشورم شد ز دست تو پستسر نام من دست چنگم شکست
سپهبد بدو گفت کای بدکنشز کشتن به من بر مزن سرزنش
ازین سرزنش کی مرا غم بودمرا کینه جوئی چه رستم بود
تهمتن بدین خون شود خواستارچه این بشنود از یلان سوار
بعاس آن زمان گفت هیتال شاهبه نزد یلان و سران سپاه
از ایدر ببر برکش او را بدارکه او را سر آمد همی روزگار
وزیر پسندیده با شاه گفتکه شاها خرد کن بتدبیر جفت
مکش مرد را تا سرانجام کارپشیمانی آرد بدین کارزار
کسی را که باشد نیا پور زالکشی مر روا نیست نیکو سکال
تهمتن بدین کین چه بندد کمرجهان سازد از کینه زیر و زبر
دگر آن که جمهور زرین کلاهبه بند است در دست ارژنگ شاه
مر او را نگهدار اکنون به بندکه بند آید از شهریاران پسند
ترا دشمن ارژنگ شاه است بسکزین سان بدین کینه گاهست بس
مر او را چه از کین در آری ز پایازآن پس چنان کن که زیبد ز رای
چه بشنید شاه این پسند آمدشکه زینگونه دشمن ببند آمدش