گنج

بخش ۱۵ - رسیدن شهریار بطلایه هیتال شاه و شکستن و رفتن پیش ارژنگ شاه گوید

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۰۸ بیت
طلایه برآمد سر راه نیوگرفتند برخاست بانگ غریو
که برگو چه مردی بدین تیره شبچرا بسته داری ز گفتار لب
سپهدار بگرفت برنده تیغمیان سپاه اندر آمد چه میغ
کنون نام من گفت تیغ من استکه لرزان ازین نام اهریمن است
بگفت این و زد خویش را بر سپاهشد از گرد گردان رخ مه سیاه
طلایه بگرد اندرش در ستیزتو گفتی شد آنشب یکی رستخیز
سراسیمه لشکر شد از دار و گیربرآمد غو کوس و بانگ نفیر
سپهبد ز خون دشت چون کرد جویبهرسو که از کین همی کرد روی
رخ شب ز خون کرد گلگون دلیروزآن جای درتاخت بیرون چه شیر
زکشته درو پشته انبوه کردچه شیر ژیان سوسوی کوه کرد
بیامد بنزدیک ارژنگ شاهچه ارژنگ دیدش برآمد ز گاه
ببوسید روی و بر شهریاربه شاه آفرین کرد آن نامدار
که جاوید بخت و نشان تو بادخرد همنشین با روان تو باد
بپرسید شاهش که ای نامدارفتادی ز من دور روز شکار
ندانستم احوال کردار توسراسیمه بودم من از کار تو
بگویم چه پیش آمدت ز آسمانکه بختت جوان باد روشن روان
چه دیدم تو را شاد و خرم شدموز اندوه دیرینه بیغم شدم
ببارید ارژنگ از دیده آببدو گفت ای پهلو کامیاب
چه رفتی بیامد سپاهی به جنگز مغرب زمین ای گو تیز چنگ
یکی اهرمن پیش لشکر بودکاز دیو در رزم بدتر بود
بیامد بدرید آن رزمخواهبه نیروی ساطور قلب سپاه
بزد تند ساطور قلبم شکستچه بختم بشد تیره دادم شکست
ازآن بدگهر مغز من خیره شدهمه روز برمن ازو تیره شد
بدو گفت آن گرد آورد خواهکه او را من آرم به نزدیک شاه
نه هیتال مانم نه جمهور رابگیرم ز زرفام ساطور را
بشد شاد سالار بنواخت نایبجوشید کوه از دم کره نای
غو نای شادی چه هیتال شاهشنید از بر برز کوه سیاه
به جمهور گفتا که آن زابلیبیامد ابا خنجر کابلی
کزین سان خروشید چون کوهساربدو گفت زرفام دل بد مدار
که من زابلی را سرآرم بزیرتو آرام جوی و لب جام گیر
که ناگه طلایه سراسر ز راهبرفتند تا پیش هیتال شاه
بگفتند یک شب چه و چون گذشتکزآن دشت خون تا به جیحون گذشت
برآشفت هیتال چون او شنیدبه زردی رخش گشت چون شمبلید
بگفتا مبادا که آن زابلیبیاید ابا خنجر کابلی
چنین تا بیامد ز کوه آفتاببزد دزد شب راه سلطان بخواب
بشد پیش هیتال جمهور شاهز شبخون بپرسید وز رزمگاه
بدو گفت هیتال کای نام دارطلایه شکستست شب یکسوار
گمانم که آن بچه دیوزادکه از رستم زال دارد نژاد
پدید آمد است اندرین رزمگاهشب تیره بگذشته ازاین سپاه
ندانم که تا کار ما چون بودکه از خون که و دشت گلگون بود
چنین پاسخ آورد جمهورشاهکه غمگین مباش از چنین رزمخواه
زیک تن چه آید بروز نبردکزین گونه کردی تو رخسار زرد
برآور سپاه و بیارای صفدلیران بگیرند خنجر بکف
هم آورد اگر آید از کوهساربه بینی ز گردان یل کارزار
دگر کس ازاین کوه ناید بدربرم تابر کنده یکسر حشر
نگردانم از کین سمند نوندبدان تا نگیریم کوه بلند
بفرمود تا در دمیدند نایبه یکباره برخاست لشکر ز جای
رسیدند صف یکسره پیش کوهچکوه دکر گشت از هر کزوه
تو گفتی زمین آهن آورد بارزبس کاندران دشت بد نیزه دار
زبس گرد بر رفت ازآن رزمگاهبپوشید خورشید چتر سیاه
چو شب تیره شد روز روشن ز گردسپهر دگر گشت گرد نبرد
جهانجوی هیتال در قلبگاهبایستاد بارای آئین راه
چه ارژنگ دید آن سپاه کشنکه هستند در جوش چون اهرمن
بفرمود تا ساز کین آورندز کین آسمان بر زمین آورند
بدان کوه دامن یلان صف کشندکه تا چیست کردار چرخ بلند
سر راهها را بگیرند تنگنمانند گردی که آید بجنگ
دلیران صف از روی کین ساختندپی رزم گردن برافراختند
بر افراز که جای خود ساخت شاهکمین دید از افراز آن رزمگاه
سپهبد به نزدیک شه داشت جایهمین آمدی ناله کره نای
دلیری که زرفام بد نام اویدرآمد به میدان کین جنگجوی
سراپای میدان بگردید مردهم آورد میجست اندر نبرد
دلیری ز گردان ارژنگشاهبرون راند اسپ از میان سپاه
جهانجوی را نام سماک بوددلیر و زبردست و چالاک بود
سر ره بدان مرد بگرفت تنگیکی تیغ هندی گرفته بچنگ
نخستین چه آمد بنزدیک ویبزد تیغ و آن فیل را کرد پی
که از عاد بودیش گفتی نژادبپاشد مرآن پیل آن بدنژاد
بزد دست و دم ستورش گرفتبرآوردش از جا چکوی شگفت
بزد بر زمین مرد را با ستورکه با هم بجفتند یکجا بگور
یکی دیگر آمد سرش را بلندبه میدان کینش به خاک اوفکند
دوده مرد نامی ز گردان بکشتچه از ضرب تیغ و چه از ضرب مشت
سپهبد چه دید آن برافراز کوهکه شد تنگ آن رزم برآن گروه
بپوشید گبر و بیامد بجنگکمر بر کمر کرده از کینه تنگ
خروشید کای مرد فیروز چنگهم آوردت آمد بیارای جنگ
چو آن مغربی دید یال و برشنشست و نهیب و سر و افسرش
یلی دید ماننده شرزه شیرکمر بسته آمد برزمش دلیر
بفرمود تا آورند از سپاهدمان پیل نر تا شود رزمخواه
بفرمود هیتال تا فیلبانیکی فیل زی او برد در میان
یکی فیل بردند چون اهرمننشست از بر فیل آن پیل تن
بیامد بنزدیکی شهریارخروشان چو فیل و به فیلی سوار
نخستین بپرسید نام دلیرکه نامت بگو ای یل شیرگیر
که اکنون بگرید بمرگ تو زارکسی کو بگیرد سرت در کنار
چنین پاسخش داد جنگی سوارکه کمتر بزن لاف در کارزار
گر از نام جستن ترا نام هستبرین خنجر کین مرا کام هست
بگیر و بخوان نام گردنکشانکه درخاک سایست گردن کشان
بدو مغربی گفت کای تاجورنژادت مگرهست از زال زر
که بالت سطبر است بازو قوینشست و نشانت بود پهلوی
بدو پهلوان گفت کای رزمجویمپرس از نژاد و کنون رزم جوی
نیا خود مرا رستم زابلی استنژادم چه پرسی که یالم قویست
پدر گرد برزوی شیر افکن استکزو لرزه بر جان اهریمن است
بگفت این و برداشت گرز گرانگران شد رکاب و سبک شد عنان
چو آن مغربی دست گرزش بدیدچو آتش ز باد دمنده دمید
برآورد گرز و درآمد بجنگشد از روی گردون گردنده رنگ
بگرز گران هر دو آویختندهمی گرد بر چشم هم ریختند
همی دسته گرزشان خم گرفتزمین زیر پاشان ز خوی نم گرفت
فکندند گرز گران را ز چنگبشمشیر کردند آهنگ جنگ
برآورد ساطور نهصد منیمر آن مغربی همچو اهریمنی
زمین شد پر از آتش داد و گیربرآمد ز لشکر صدای نفیر
بدان کوه دامن سپاه سرندبرافراز پیلان تبیره زدند
چنان بانگ از آن هر دو لشکر بخاستکه دل در بر شیر در بیشه کاست
گریزان از آن دشت پیلان شدنددو لشکر کزین سان غریوان شدند
جهانجوی ارژنگ از افراز کوههمی دید یل را میان گروه
که با مغربی بود اندر نبردسرخود سوی داور پاک کرد
که یارب تو او را نگهدار باشنگه دارش ازشر اشرار باش
وزین رو سپهبد برآورد تیغز تیغ آتش افشاند بر تیره میغ
برانگیخت آن مغربی پیل رابرآورد ساطور چون نیل را
غریو دو لشکر برآمد باوجتو گفتی که قلزم برآورد موج
برآورد ساطور چون شد برشبدین تاز کین آورد بر سرش
یل نیو آمد ز بالا بزیرنینداخت شمشیر آمد بزیر