گنج

بخش ۱۳ - رفتن شهریار به شکار و کشتن شیرافکن را گوید

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۰ بیت
چو خور سر زد از چتر فیروزه‌رنگسپهبد کمر کینه را بست تنگ
بفرمود تا اسب او زین کنندیلان را به نخجیر آیین کنند
نشست از بر اسب با ماهرویبرون شد ز قلعه سبک جنگجوی
جهانجوی بهزاد هم برنشستبرون آمد از قلعه چون فیل مست
چه شیرافکن آن رای نخجیر دیدتبه کردنش را نه تدبیر دید
همان نیز آمد برون از حصارابا باز شاهین برای شکار
سوار صد از دز به زیر آمدندبه نخجیر کردن دلیر آمدند
چو آمد به نزدیکی شهریارستمکاره شیرافکن کامکار
سپهبد چو دیدش برآشفت تندکز آن تندیش رعد گردید کند
خروشان بدو گفت که‌ای بی‌خردچه بد دیدی از من که کردی تو بد‌؟
ز مرد خردمند کی این سزاست‌؟که رخ بربپیچی تو از راه راست‌؟
من آزاد کردم سرت را ز بندبُدی ورنه اکنون به خم کمند
بگفت این و از پی برانگیخت اسپکش از زین برآرد چو آذر گشسب
دگرباره آردش سر در کمندچنان است کردار چرخ بلند
بدانست شیرافکن نامدارکه با وی نتابد به هنگام کار
عنان را بپیچید مرد دلیرچو روبه گریزان شد از نره شیر
سپه‌دار برداشت پیچان کمندچو باد از پسش راند سرکش سمند
خروشید کای مرد با نام ننگگریزان چرایی ز شیران جنگ‌؟
ترا گر بُدی نام و ننگ و نژادنگشتی به مزدوری‌ِ دیو شاد
ترا دیو و اژده از راه بردهرآن چَه که کندی بدان چاه برد
ندانستی ای ابله بی‌خردکه بد را مکافات بد می‌رسد
به تنگ اندرش چون درآمد فکندخم خام آمد برش زیر بند
ز پشت تکاور کشیدش به‌زیرفرود آمد و بست دستش چو شیر
سپردش به بهزاد کاو را بدارو گرنه تو دانی به دارش برآر
بدو گفت بهزاد کای کامرانبگویم شگفتی یکی داستان
بدارم گر او را کنون زیر بنداز او بر من آید دمادم گزند
من و این دلاور ز یک مادریمبدین قلعه با هم کنون یاوریم
پدرمان دو باشد ایا نامدارشگفتی بسی هست در روزگار
ز عم من ای گرد فرخنده زوریکی دختری مانده بهتر ز حور
کنون عاشق این کس بدان دختر استبدین کین من در دلش اندر است
بدو در نیارد سر آن ماهرویکه مهرم به دل دارد آن نیکخوی
اگر یابد از من رها مرد کینمرا می‌کشد ای سوار گزین
یکی آنکه کردمت آگاه نیزز مکر و ز دستان بدخواه نیز
دوم آنکه این دخت را دید شستسرش را بباید ز تن کرد پست
چو دشمن به دست آیدت کش مداروگرنه پشیمانی آرد ببار
بگفت این و برداشت خنجر ز کیننه شرم از برادر نه از راه دین
بزد تیغ از تن سرش را بریدتن نامدارش به خون در کشید
ز بهر زن او را چنان کشت زارکه گم باد نام زن از روزگار
که ناگه خروشی برآمد ز دشتسواری صد از دشت دیدار گشت
همه خسته و رنجه و زخم دارخروشان و جوشان چو ابر بهار