بخش ۱۰۵ - فرستادن ارجاسپ ارهنگ را بری گوید
وزین روی ارهنگ ره کرد طیچنین تا بیامد ز جرجان به ری
دلیران ایران ز خرد و بزرگهمه تیز دندان به کین همچو گرگ
به ری در، همه جمع بودند شادکه آرند زی بلخ لشکر چه باد
که از ره سپاه گران دررسیدبه گردون چکاچاک خنجر رسید
سر سروران نرم در زیر پایجهان در خروش از دم کر نای
ز خون دشت ری شکل دریا گرفتز تیغ آتش فتنه بالا گرفت
میان سپه اندر ارهنگ بودیکی تیغش از کینه در چنگ بود
سر ره بر او بست فیروز طوسبرآمد ز لشکر دم بوق کوس
بزد دیو وارونه از کینه چنگربودش چه مرغ از جناح خدنگ
خروشان زدش بر زمین همچو کوسببست آن زمان دست فیروز طوس
بدو اندر آویخت رهام شیربر آمد ز میدان کین دار و گیر
دراَفکند وارونه دیو دمندبه یال سرافراز خم کمند
ورا نیز بربست چون فیل مستاز آن پس به گرز گران برد دست
سپه چون بدیدند آن رستخیزنهادند یکسر سر اندر گریز
بماندند برجا درفش بلندابا کوس خرگاه رومی پرند
بدان کوهپایه نهادند سربدیشان نه خود و نه دِرع و سپر
چو زان کینه پرداخت ارهنگ زودسپه برد سوی صفاهان چه دود
قیامت بدآن بوم و بر آوریدفلک را زبر بر زمین آورید