گنج

بخش ۱ - آغاز

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۵۶ بیت
کس از پاسبانان نه آگاه بودجهان‌جوی خفته به خرگاه بود
نهفته به خرگه درآمد چو مارنیامد بر نامور شهریار
سرش گفت بردارم از یال‌، منبرم هدیه نزدیک هیتال‌، من
چو آمد به نزدیک تخت آن سیاهکه بیدار شد پهلوان سپاه
سیاهی بد استاده در پیش تختسیه‌تر ز روز‌ِ نگون‌گشته بخت
یکی دشنه در دست آن بدسگالچو در دست زنگی گردون هلال
برآمد ز جا نامدار سپاهبیازید و بگرفت دست سیاه
برافروخت روی سیاه از شتابچو انگِشت کز آتش آید به‌تاب
دگر پهلوان گفت کای دیوچهرکه بخت از تو امشب بریده‌ست مهر
چه مردی و اینجا چه کار آمدی‌؟که در خیمه پنهان چو مار آمدی‌؟
سیه گفت ای از تو روشن روانبود دور چشم بد از پهلوان
نگهبان این قلعه از بُن منمهمه ساله با رای اهریمنم
بدان آمدم تا سری زین سپاهببُرّم برم نزد هیتال شاه
ولیکن چو بخت از کسی گشت دوربه‌پای خود آید روان سوی گور
بیفکند خنجر ز چنگ آن زمانبگفتا ببندم هم اندر زمان
جهانجوی بربست دست سیاهبرون شد ز خرگه چو از ابر ماه
خروشید بر پاسبانان چو نایسرآسیمه جستند یکسر ز جای
بگفتا ز گفتار بستید لبچنین خواب کردید در تیره شب
به گله درون گرگ و چوپان به خوابشب تیره نه تابش آفتاب
خردمند زد بر یکی داستاننیوش ار تو را هست روشن روان
به جایی که دشمن بود‌، خواب یادمکن ور کنی سر دهی خود به‌باد
بدیشان نمود آن سیاه درازکه بگرفته بد آن یل سرفراز
پس آگاهی از این به‌ ارژنگ شدبرآشفت و از روی اورنگ شد
سراسیمه آمد به‌کردار مستبدید آنکه بسته سیه را دو دست
بدان پاسبانان برآورد خشمبدیشان بگرداند از کینه چشم
همی خواست کردن سیه را تباهچنین گفت با نامدار سپاه
مرا گر بدارید در زیر بندبرآنم که باشد یکی سودمند
به جایی ازین پس به‌کار آیمتبه کاری‌که باید بیارایمت
بدو گفت شاه ای سیاه حسوددر قلعه بر من بباید گشود
سپاری به‌من گرد دزمال راهمان گنج اسباب هیتال را
به یزدان که چون دست بندم وراسپارم همه ملک و بخشم ترا
چنین پاسخ آورد با شاه غاسهمی از تو در دل مرا صد هراس
سپارم به تو گنج دزمال رابیارم سر شاه هیتال را
به پیمان یکی خاطرم شاد کنمرا در سراندیب داماد کن
ببخشی به من دخت هیتال رابگیری چو زو تخت و کوپال را
وزآن پس تو را کمترین چاکرمکمربسته پیش تو چون کهترم
بدو گفت ارژنگ بخشیدمتمرآن دخت چون راستی دیدمت
زمین بوسه زد پیش تخت بلندگشودند دست سیه را ز بند
برفت و در قلعه را کرد بازبدانگه که خورشید شد سرفراز
سپهدار شه را بدان قلعه بردهمه مال هیتال شه را سپرد
شهش داد از آن گنج بسیار مالرساندش به گردون گردنده بال
دگر روز بر پیل بستند کوسشد از گرد پیلان جهان آبنوس
طلایه به پیش سپه برد نیوز پیلان جهان پر ز جوش و غریو
پس لشکرش گرد هیتال داشتکه در کینه در چنگ کوپال داشت
به قلب اندرون شاه ارژنگ بودصدای دف و نالهٔ چنگ بود
برافراشته چتر هندی به سرهمی گوش گردون شد از کوس کر
ز بس بانگ پیلان و آوای زنگشد از چهرهٔ مهر گل‌ رنگ رنگ
سپهدار روشن شد اندر نهیبشد از پس سرافراز کرد از نشیب
چه شد خور ازین گنبد لاجوردز پیش سپه خاست بانگ نبرد
کنازنگ هیتال با شش هرازبیامد برآمد غو گیر و دار
چو از پیش برخاست بانگ غریوبجنبید از جا سپهدار نیو
برآمد شب تیره آوای زنگبه دشت سراندیب برخاست سنگ
شب تار و آوای رویینه خمبه تن زهرهٔ شید گردیده گم
کنازنگ غرید مانند دیوگرفته ره گرد فرخنده نیو
برآویختند آن دو سرکش به همیکی خشم و کین و یکی خود دژم
دو هندی به کردار دو نرّه دیوکنازنگ و دیگر سرافراز نیو