گنج

شمارهٔ ۴۵

گدای شهر را دانسته خلقی پادشاه منوزین شهرم سیه‌رو کرده چشم روسیاه من
چرا آن تیره اختر کز برای یکدرم صدجارخ خود زرد سازد مردمش خوانند ماه من
کسی کو خرمن تمکین دهد بر باد بهر اوچرا در زیر کوه غم بود جسم چو کاه من
به سنگم سر مکوب ای همنشین تا آستان اوکه از پای کسان فرسوده نبود سجده‌گاه من
به رخساریکه باشد هر نفس آئینهٔ صد کسچه بودی گر بر او هرگز نیفتادی نگاه من
اگر از آتشین دلها نسوزم خرمن حسنشهمان در خرمن عمر من افتد برق آه من
مرا جلاد مرگ از در درآید محتشم یارببکویش گر ز گمراهی فتد من بعد راه من