گنج

شمارهٔ ۳۴

به خوبی ذره‌ای بودی چه در کوی تو جا کردمبه دامن گرم آتشپاره‌ای اما خطا کردم
منت دادم به کف شمشیر استغنا که افکندیتن اهل وفا در خون ولی بر خود جفا کردم
تو خود آئینه‌ای بودی ولی ماه جمالت رامن از فیض نظر آئینهٔ گیتی نما کردم
بلای خلق بودی اول ای سرو سهی بالامنت آخر بلائی از بلاهای خدا کردم
نبود از صدق روی اهل حاجت در تو بی‌پرواتو را من از توجه قبله حاجت روا کردم
خریداران ز قحط حسن می‌گشتند گرد توتو را من از عزیزی یوسف مصر صفا کردم
کنون او ذوق دارد محتشم از کرده های منمن انگشت تاسف می‌گزم که اینها چرا کردم