گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۸۱ - ایضا فی مدح محمدخان ترکمان گفته شده

دوستان مژده که از موهبت سبحانیمی‌رسد رایت منصور محمد خانی
رایتی کرد سر علمش گردیدههمچو پروانهٔ جانباز مه نورانی
رایت رفعتش افکنده لباسی دربرکز گریبان فلک می‌کندش دامانی
رایتی صیقلی مهجه نورانی اوبرده از روی جهان رنگ شب ظلمانی
رایتی گرد وی از واسطهٔ فتح و ظفرکار اصناف ملک آیت نصر خوانی
رایتی ذیل جلالش گه گرد افشاندنکرده بر مهر جلی شعشعهٔ نورافشانی
رایتی رؤیتش افکنده فلک را به گمانزد و خورشید که ثانیش ندارد ثانی
رایتی آیت فتح آمده از پا تا سرهمچو افراخته تیغ علی عمرانی
حبذا صاحب رایت که به همراهی شاهشد مصاحب لقب از غایت صاحب شانی
سرو سر خیل قزلباش که بر خاک درشمی‌نهد ترک قزل پوش فلک پیشانی
خان اعظم که خواقین معظم را نیستپیش فرماندهیش زهرهٔ نافرمانی
ای امیر فلک اورنگ که بر درگه توستقسمی از پادشهی حاجبی و دربانی
شرفه غرفهٔ تحتانی قصرت داردطعنه بر کنگر این منظرهٔ فوقانی
کبریای تو محیطی است که پایانش راپا به آن سوی جهات است ز بی‌پایانی
قصر جاه تو چنان ساخت که خالی نشودبی‌زوالی که شد این دار فنا را بانی
چون سلیمان جلیلی که اگر مور ذلیلیابد از تربیتت بهره کند ثعبانی
ضعفا را چو کند تقویتت جان در تنذره خورشید شود قطره کند عمانی
آن که با حفظ تو در حرب گه آید عریانجلد فرسوده کند بر جسدش خفتانی
وانکه حفظش نکنی گر بود الماس لباسبر تنش غنچهٔ بی‌خار کند پیکانی
در محیط غضبت پیکری لنگر خصمکشتی نیست که آخر نشود طوفانی
خون دشمن شده در شیشهٔ تن صاف و به جاستکه کند خنجر خون‌خوار تو را مهمانی
عید خلقی تو و در عید گه دولت توخصم افراخته گردن شتر قربانی
جمع بی‌امر تو گر عازم کاری باشدنکند ور کند از بیم کند پنهانی
باج ده فخر کند گر به مثل گیرد باجبندهٔ هندیت از خسرو ترکستانی
در زمان تو اگر یوسف مصری باشدخویش را بهر شرف نام کند کاشانی
عیب‌جو یافته ویران دل از این غصه که هیچنیست در ملک تو نایاب به جز ویرانی
بد سگالی که ز ملک تو شکایت داردهست جغدی که به تنگ است از آبادانی
با رعایای تو عیسی ز فلک می‌گویدای خوش آن گله که موسی کندش چوپانی
مرکز دایرهٔ عالم از آن مانده به جاکه تو پرگار درین دایره می‌گردانی
صیت این دولت بر صورت از آن است بلندکه تو صاحب خرد این سلسله می‌جنبانی
تیغ رانی شده ممنوع که بر رغم زمانتو در اصلاح جهان تیغ زبان میرانی
بوعلی گر سخنان حسن افتاده تو رانشنود نام برادر به حسن ترخانی
تا به عانت ز خوش آمد بعد و خوش نشوندراه مردان نزند وسوسهٔ شیطانی
دولتت راست جمالی که تماشائی آنچشم بر هم نزند تا ابد از حیرانی
حسن تدبیر تو نقشیست بدیع‌التصویرکه مگر ثانیش اندر قلم آرد مانی
قصر قدر تو رواقیست که می‌اندازدسایه بر منظر کیوان ز بلند ایوانی
فیض دست تو پس از حاتم طی دانی چیستبعد باران شتائی مطر نیسانی
کفه بر کفه نچربید ز میزان قیاسوزن کردند چو خانی تو با خاقانی
به طریقی که محمد ز ولی‌الله یافتقوت اندر جسد دین ز قوی پیمانی
ای سمی نبی از ملک تو دورست زوالبه ولیعهدی مبسوط ولی سلطانی
سر بدخواه تو خواهم که ز بازیچهٔ دهرگوی میدان تو سازد فلک چوگانی
داورا چند نویسد به ملوک تورانشرح ویرانی دل محتشم ایرانی
وان زمان هم که شود فایده‌ای حاصل از آنگردد از بد مددیهای فلک نقصانی
من یکی بلبلم اندر قفس دهر که چرخمی‌کند بر من از انصاف مدایح خوانی
حیف باشد که شوم ضایع و خالی ماندباغ پر دمدمه مدح محمد خانی
ای خداوند جهان مالک مملوک نوازکه توئی خسرو اقلیم دقایق رانی
عمرها داشتم امید که یک بار دگردر صف خاک نشینان خودم بکشانی
گاه درد دل من از دل من گوش کنیگاه داد غم من از غم من بستانی
پیش ازین گرچه روان بوده را پای روانمشکلی بود قدم بر قدم آسانی
مشکلی زان بتر اینست که از ضعف امروززین مکان نیست مرا نقل مکان امکانی
همهٔ مرغان ادلی اجنحه در صحبت خانبوستانی و من تنگ قفس زندانی
لیک با این همه دوری به خیال تو مراصحبتی هست که خواند خردش روحانی
سرورا می‌رسدت هیچ به خاطر که کجاشرط کردم که تو چون رخش عزیمت رانی
به یساق جدل آغاز خصومت انجامکه فلک داشت درین ورطه سرفتانی
چون به دولت تو سپاه ظفر آثارت راسر به آن دشت بلا داده روان گردانی
من هم از ادعیه در پی بفرستم سپهیکه توشان سد بلای سپه خود دانی
لله الحمد که آن شرط بجا آمد و داشتبه تو فتاح غنی فتح و ظفر ارزانی
حال بر تخت حضوری تو جهان داور و منبی‌حضور از غم بیماری و بی‌سامانی
تو چنان باش که عالم به وجود تو به پاستلیک نگذار چنین درد مرا طولانی
مرهمی بخش از آن پیش که از زخم اجلدل ز جان برکنم از غایت بی درمانی
بنوازم به طریقی که بر آن رشگ برندروح جنت وطن انوری و خاقانی
بیش ازین قوت گفتار ندارم امادارم امید که از موهبت ربانی
تا زمانی که ملک صورت قیامت بدمدتو ز آفات فلک ایمن و سالم مانی
وآن زمان نیز نگردی ز بقا بی‌بهرهکه خدای تو بود باقی و باقی فانی