قصیدهٔ شمارهٔ ۸ - فی مدح محراب بیک
جهان جهان دگر شد چو گشت زینت یابز شهسوار بلند اختر هلال رکاب
زمان زمان دگر گشت چون رواج گرفتز شهریار فلک مسند رفیع جناب
سپهر طرح نسق ریخت چون مهم جهاننصیب شد که رسد زان جهانستان به نصاب
بزرگ حوصلهٔ محراب بیک دریادلکه ابر همت او میدهد به دریا آب
مبارزی که چو تیعش علم شود در رزمسپر ز واهمه در سر کشد فلک ز سحاب
تهمتنی که ز آشوب صیت رستمیشگرفته تربت رستم طبیعت سیماب
اگر ز روی عتاب اندر آسمان نگردکند مهابت او آفتاب را مهتاب
و گر ز عین عنایت نظر کند به زمینبه آب خضر مبدل شود تراب سراب
رسیده حسن سکوتش به آنکه آموزندز داب او همه شاهان و خسروان آداب
مفاخرند به عهدش لیالی و ایاممباهیند به ذاتش اسامی و القاب
چو سر به دعوی مالک رقابی افرازدنهند گردن تسلیم مالکان رقاب
جهان نهفته ز اعمی نباشد ار باشدجمال او به دل آفتاب عالمتاب
فروغ سلطنت او فرو گرفته جهانهنوز اگرچه نهان است در نقاب حجاب
گشوده بر رخ عزمش زمانه صد در فتحنکرده سلطنت او هنوز فتحالباب
به ناز گام به ره مینهد تصرف اواگر چه سلطنت افتاده در پیش بشتاب
بسی نمانده که در چار رکن دهر کنندخلایق دو جهان سجده پیش یک محراب
در آن امور که باشد قضا تقاضائیقدر چکار کند جز تهیهٔ اسباب
ز آسمان به زمین سیم و زر شود بارانمحیط همت او آب اگر دهد به سحاب
درنده بغل و دامن است آن زر و سیمکه سایلان درش میبرند از همه باب
فلک اگر به در او رود بزر چیدنکند ز ننگ زر آفتاب را پرتاب
سپهر منزلتا به هر عذر تقصیریعریضهایست رهی را به خدمت نواب
دمی کز آمدن موکب سبک جنبششد این زمین چو سپهر از نجوم زینت یاب
من فتاده بیقدرت گران حرکتکه پای جنبشم از بخت خفته بود به خواب
به علت دگرم نیز عذر لنگی بودکه بسته بود رهم را بر آن خجسته جناب
اگر چه خسته و بیمار آمدن بدرتنبود نزد خرد خارج از طریق صواب
ولی ز غایت آزار بود در جنبشز جزو جزو تنم موجب هزار عذاب
کز آفت تف تابنده بودم اندر تبوز آتش تب سوزنده بودم اندر تاب
کنون که شعلهٔ تب اندکی شکسته فروبهانه را چو مرض دادهام به حکم جواب
شود گر از عقب عذر باز کاهلیز محتشم به گناه اعتراف و از تو عقاب
همیشه تا خرد اندر حساب مدت عمربه شام شیب رساند سخن ز صبح شباب
ز طول عهد سر از جیب شیب برنکندحساب مدت عمر تو تا به روز حساب