گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۹ - در مدح شاه اسمعیل بن شاه طهماسب صفوی

مژده‌ای اهل زمین که اقبال بر هفت آسمانکوس دولت زد به نام خسرو صاحبقران
زد سپهر پیر در دارالعیار سلطنتسکهٔ شاهی به نام پادشاه نوجوان
خواند بر بالای نه منبر خطیب روزگارخطبهٔ فرمان به اسم والی گیتی ستان
بر سر ایوان عرش اینک منادی می‌زندکامد و کرسی نشین شد خسرو دارانشان
خسرو بیضا علم صاحب لوای کامکارقیصر انجم حشم کشور گشای کامران
آفتابی کز طلوعش بعد چندین انتظارآمدند از خرمی در رقص ذرات جهان
کامکاری کز ظهورش شد به یکبار آشکارصورت عیشی که بود از دیدهٔ مردم نهان
آسمان شان و شوکت آفتاب شرق و غربپاسبان ملک و ملت پادشاه انس و جان
شاه عادل شاه اسمعیل کز به دو ازلدست عدلش بخیه زد بر تارک نوشیران
آن که عازم گر شود بر حرب و گوید القتالآسمان جازم شود بر عجز و گوید الامان
وانکه گر رخش تسلط گرم تازد بر زمیننرم سازد گاو و ماهی را به یکبار استخوان
عون رافت گسترش در رتبه افزائی دهدصعوه را بر فرق فرقد سای سیمرغ آشیان
دست عاجز پرورش در سرکش آزاری کشداره ازسین سها بر فرق قاف فرقدان
تیغ زن تارک شکن جوشن گسل مغفر شکافشیر حرب اژدر مصاف ارقم کمند افعی سنان
گر زند شخص عتابش بانک بر پست و بلندلنگر و جنبش نماند در زمین و آسمان
بگسلد بند سکون چون کشتی لنگر گسلگر به این گوی گران جنبش نماید صولجان
زین محیط بیکران افتد دو کشتی بر کنارگر زند چرخ مدور را محرف بر میان
هیبت او کز جوارح می‌رود جنبش برونمی‌تواند بست پیلی را به تار پرنیان
خاک میدان چون به لعب نیزه ریزد بر هواپشت گاو و ماهی از نوک سنان گیرد نشان
آسمان بیند عناصر را به ترتیب دگرگر کند حملش بر اطراف زمین لنگر گران
گرچه کسری مدتی خر گه فکند از جا که بودصعوه را بر آستان بارگاهش آشیان
پرتو انداز است بر آئینهٔ درک خردنقش این صورت که هست از شان این کسری نشان
کز برای دفع سرگردانی موری زندقرنها صبر و سکون را آتش اندر خانمان
حرف ناکامی زدود از صفحهٔ عالم که هستکام بخش و کامیاب و کامکار و کامران
آن چه ریزد قرنها در بطین بحر از صلب ابربر گدائی ریزد آن ریزنده دریا و کان
گرچه آن رخشنده خورشید جهان آرا نگشتمدتی پرتو فکن بر ساحت این خاکدان
کرد آخر جلوه‌ای کاعدای دجال اتفاقبر بسیط خاک پاشیدند از هم ذره‌سان
بعد ازین غیبت ظهور عالم آرائی چنینهست مرآت ظهور و غیبت صاحب زمان
فرد بی‌عسکر نگر از خاوران آید برونشهسواری این چنین از خیل گیتی داوران
چرخ چاچی تنگ خنگ سرکش او می‌کشیدبر کمر بگسست ناگاهش نطاق کهکشان
وه چه خنگست این که هرگز مثل و شبهش ز امتناعوهم را در وهم نگذاشت و گمان را بر گمان
زود جنبش دیر تسکین کم تحمل پر شتابخوش تحرک خوش توقف خوش ثبات خوش نشان
رعد صولت برق سرعت گرم رو بسیار دوکم خورش آهو روش صرصر یورش آتش عنان
نرم کاگل سخت سم مالیده مو برچیده نافخورد سر کوچک دهن فربه سرین لاغر میان
صورتش بر لخت کوهی گر کند نقاش نقشجنبش آرد بی‌قراریهاش در کوه گران
گر به سوی غرب تیری سر دهد نازنده‌اشمی‌نیاید جز به حد شرق بیرون از کمان
از وجود او خلل در سد حکمت شد که نیستبا تکش طی مکان مستلزم طی زمان
راه گردون را ز سوی سطح مخروط هواگرم‌تر ز آتش کند قطع و سبک‌تر از دخان
بگذرد در یک نفس کشتی ز دریای محیطگر نگارد صورتش را ناخدا بر بادبان
گر تک او را به خورشید جهان پیما دهندصد غروب و صد طلوع آی از او اندر زمان
گر زمین باشد ز مغناطیس و او آهن لحیماز سبک خیزی برو طی جهان ناید گران
فارسش هرجا که میراند به رغبت می‌رودکامران شخصی که این اسبش بود در زیر ران
راکب او در خراسان گر نهد پا در رکابپای دیگر در رکاب آرد در آذربایجان
در نوردیدم سخن کاوصاف این عالم نوردکرده بر خنگ بلاغت تنگ میدان بیان
ای فدایت هرچه موجود است در روی زمینوی نثارت هرچه موقوفست در بطن زمان
ای نشان عشقت اندر چهرهٔ خرد و بزرگوی کمند مهرت اندر گردن پیر و جوان
هرکسی جان را برای خویش می‌دارد عزیزوز برای چون تو جانان جان عزیزان جهان
زهرکش ساقی تو باشی به ز شهد خوش‌گوارمرگ کش باعث تو گردی به ز عمر جاودان
تارک شیر فلک تا سینهٔ گاو زمینبر دری گر از زبردستی به تیغ امتحان
این ز جان لذت چشان گوید نثارت بادسروان بدل منت گشان گوید فدایت بادجان
ذره پرور آفتابا مهر گستر خسرواای دل ذرات عالم جانب مهرت کشان
چند مایوسی بود از حسرت پابوس توبا فلک در جنگ و با خود در جدل دیوانه‌سان
نوزده سال از برای فتح باب دولتتدست امیدم به دعوت زد در نه آسمان
بعد از آن کایام نومیدی سرآمد بی‌قضاوین امید از یاری ایزد برآمد بی‌گمان
در طلوع آفتاب دولت و نصرت گرفتسایهٔ چتر همایون قیروان تا قیروان
در سجود بارگاه عرش تمثالت کشیدهر مکین فرش غبرا سر به اوج لامکان
من که می‌سوزم چو می‌آرم ظهورت در ضمیرمن که می‌میرم چو می‌آرم حدیثت بر زبان
همچو نرگس روز و شب بر دیده دارم آستینبس که میرانم سرشک از دوری آن آستان
وجه دوری این که از بیماری ده ساله هسترخش عزمم ناروا پای تردد ناروان
گر به دل این داغ بی‌مرهم بماند وای دلور به جان این درد بی‌درمان بماند وای جان
چارهٔ من کن به قیوم توانا کز غمتناتوانم ناتوانم ناتوانم ناتوان
محتشم وقت سپاس انگیزی آمد از دعابهر پاس جان شاهنشاه انجم پاسبان
تا شود طالع ز برج قلعه چرخ آفتابدر نقاب نور سازد چهرهٔ ظلمت نهان
آفتاب قلعه مطلع باد از برج مرادآن چنان طالع که ظلمت را کند محو از جهان