گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۰ - در مدح والی گیلان جمشید زمان گفته

باز شد چشم جهان ای بخت خواب آلودهانصبح دولت می‌دمد برخیز زین خواب گران
بالش زیر سرت کان مانده از اصحاب کهفمالشی ده چشم غفلت را و سر بردار از آن
اسب چوبین پای امیدت که نقش عرصه بودتمشیت فرمای دهر از تقویت کردش روان
بهر دفع ظلمت ادبار از ضعف امیدماه می‌جستی ز اقبال آفتابی شد عیان
از گشاد بی‌محل تیر تو در صید مرادکشتی خوف و خطر گهواره امن و امان
بهر آرام تو گشت از جنبش باد مراداز کمان بد جست اما نیک آمد بر نشان
هم طرب شد کوه لنگر هم تعب شد تیز پرهم فلک شد دادگستر هم قدر شد مهربان
بزم عشرت گرم گردید از شراب بی‌خمارباغ دولت سبز گردید از بهار بی‌خزان
چرخ کجرو از جفا برگشت و زیر گشتنششد برون تاب غریب از رشتهٔ باریک جان
از زبان هاتفی دوشم به گوش دل رسیدکی ز بار غصه کم جنبش تر از کوه گران
خیز و عازم شو در استقبال اقبال ابدخیز و جازم شو در استیفای حظ جاودان
کاین زمان رو در تو دارد دولت روی زمیناولین دولت نوید خلعت خان زمان
خلعتی ناصره زر وز برای امتیازبا زر و خلعت مسرح استر آتش عنان
از کدامین خان همایون اختر خورشیدفرآفتاب آسمان سلطنت جمشیدخان
شهریار بختیار ذوالعیار جم وقارشهسوار نام‌دار کامکار کامران
عالم افروزنده خورشیدی که در مسکاب بطنهر جنین از داغ مهرش بر جبین دارد نشان
گردن افرازنده جمشیدی که منت می‌کشداز کمند انقیادش گردن گردنکشان
گر شود تیغ آزما در حد ترکستان زمینبر درد جیب زمین تا دامن هندوستان
کرده پشت از برق تیغش بر جهان شیر عرینسوده ناف از باده گرزش بر زمین پیل دمان
گردن شیر فلک را بسته از خم کمندکوهه گاو زمین را خسته از نوک سنان
آورند از یک گریبان سر برون بدر و هلالروز میدان چون نهد بر دوش زرین صولجان
پایه‌ای از قدر او اورنگ و استقلال و عظمآیه‌ای در شان او فرهنگ و استیلا و شان
از گشاد شست پر زور قدر تیر قضابی‌نفاذ امر او بیرون نیاید از کمان
برخلاف خلق فردا بر زمین خواهند داشتچشم از شرم دو شغلش حاتم و نوشیروان
دیده از آلای او بر سدهٔ والای خودخرگه عالی ستونش روی صد گیتی ستان
نیست گوئی عظم او محتاج حیز ورنه چونظرف او گیلان تواند بود یا مازندران
هست در آب و گلشن این نشئه کز شوکت شودملک و دین را پادشاه و ماء و طین را مهربان
بس که جودش می‌دهد خاک ذخایر را به بادخاک بر سر می‌کند از دست او دریا و کان
گوشمال از توشمالش خورده خوانسالار چرخهر که اندر جنب خوان نعمتش گسترده خوان
در میان داوران شد واجب الطلوع آن قدرکز سجودش جبهه فرسا گشت خور در خاوران
مهر می‌بوسد به رسم بندگانش آستینچرخ می‌روبد به طرف آستینش آستان
رعشه بر هشتم فلک در هفت اعضا واقع استنسر طایر را ز سهم تیر آن زرین کمان
با وجود رشگ هم چشمی که عین دشمنی استنامش از انصاف دارد بر زبان صد مرزبان
هر دعا و هر ثنا کز خلق هفت اقلیم کردپای عزم اندر رکاب اول به گیلان شد روان
زور بازوی تصرف بین که دارد در کمندگردن خلق جهانی یک جهان اندر میان
شربت تیغش ز بس کافتاده شیرین می‌برنددوستان جان فدائی صد حسد بر دشمنان
جان فدای دست و تیغ او که هرگه شد علمخورد تن وین جرعه آن می ز استقبال جان
دی ز شوکت بر در ایوان کیوان ارتفاعآفتابت پرده دارو آسمانت پاسبان
وی به استدعای فتحت در زوایای زمینسورهٔ انا فتحنا بر زبان آسمان
فتح و نصرت بندگان شخص فرمان تواندکار میفرما به این فرمانبران تا می‌توان
بس که نهر خون روان کرد از تن ارباب کینضربتت چون ضربهای حیدری در نهروان
بس عجب نبود گر از اشجار گیلان آورندبرگ‌ها امسال سر بیرون به رنگ ارغوان
روی دشمن کز می‌پندار اول سرخ بودخنده‌آور گشته است اکنون به رنگ زعفران
دشمنت داد جلادت داد اما در گریزگر به این جلدی بماند می‌شود گیتی‌ستان
پیش دستی کرد در کشتی و غالب نیز گشتلیک مثل دستیار اولین بر پهلوان
در فنون حرب چون از آگهان کار بودبر سرش چیزی نیامد جز بلای ناگهان
غالبا خصمت ندارد یاد غیر از چار حرفکش میسر نیست انشائی به غیر از الامان
در حشر گاهی که چون صور قیامت می‌دریدبانک رعد آشوب کوست پرده گوش کران
طالب ملک تو را صد ره به آواز بلندزد قضا بر گوش کای جذر اصم را توامان
جغد اگر بال و پر سیمرغ بندد بر جناحکی تواند ساخت در ماوای سیمرغ آشیان
سر ز خاک حشر برنارد ز شرم رزم خویشگر بگوش رستم دستان رسد این داستان
ای در اقلیم فصاحت گشته از بدو ازلپادشاه نکته پردازان به طبع نکته‌دان
گرچه بی‌مهری و مهر خلق عالم با ملوکفرع بی‌لطفی و لطف است آشکارا و نهان
من نه آنم کاندر اخلاص تو دیگر گون کنمدل به ناکامی و کام ای کامکار کامران
آن که بود و هست و خواهد بود تا صبح ابدبا تو پیمان دل و ربط تن و پیوند جان
نیست ممکن آمدن از عهدهٔ مدحت برونجز به عمر نوح و طبع خسرو و طی لسان
من که جزو خلقتم گردیده طبع خسرویآن دو حالت نیز می‌خواهم ز خلاق جهان
تا به آئین که آرم جملهٔ شاهان را به رشکقد مدحت را بیارایم به تشریف بیان
محتشم پایان ندارد مدحت آن شهسوارباز کش بهر دعا رخش فصاحت را عنان
تا شود دوران ز اقوای قوای نامیهبر مراد دوستان مجلس فروز بوستان
تا زر بی‌سکه خورشید عالم تاب راحکم مطلق از زمین و آسمان دارد روان
باد نقد بی‌غش کامل عیار خسرویسکه‌دار از نام جمشید زمان جمشیدخان