گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۷ - ایضا در مدح شاهزاده حمزه میرزا

بود به چنگ درنگ جیب مهم جهانتا به میان زد قضا دامن آخر زمان
در طبقات ملوک پادشهی برگزیدتیغ زن و صف‌شکن شیردل و نوجوان
خوانده ز آیندگی خطبهٔ پایندگیبسته ز پایندگی راه بر آیندگان
خسرو مهدی ظهور کز نصفت گستریریشه دجال ظلم کند ازین خاکدان
پادشه نامدار کز ازل از بخت داشتمنت هم نامیش حمزهٔ صاحبقران
آن که در آغاز عمر گشت به تایید حقملک و ملل را حفیظ امن و امان را ضمان
فرش نگارنده‌اش چهرهٔ حور پریسده فشارنده‌اش جبههٔ خاقان و خان
ساقی بزمش به بذل تاج به فغفور بخشصاحب قصرش به حکم باج ز قیصرستان
وانکه چو شد دهر را واسطهٔ دفع شرگشت قوی خلق را رابطهٔ جسم و جان
میوه چش باغ او ذائقهٔ حسن و نازنازکش داغ او ناصیهٔ انس و جان
رشحهٔ فیضش کشد زر ز مسامات ارضتا با بد مشنواد بوی بهار این خزان
حکمت او چون کند آتش تدبیر تیزباز تواند گرفت مال صعود از دخان
نال قلم گر شود از کف حفظش علمچرخ تواند زدن بر سر آن آسمان
موی اگر پل شود در کنف حفظ ویتا ابدش نگسلد پویه پیل دمان
بس که به سر گشته است چرخ بگرد درشآبله بر فرق سر یافته از فرقدان
تا رودش در رکاب چرخ طویل انتظاربر کنفش شد کهن غاشیهٔ کهکشان
گر به جهان افکند مصلحتش پرتویپرتو مهتاب را صلح فتد با کتان
بهر تو طاعت تمام جبهه و لب می‌شودمی‌رسد از رهروان هرچه بر آن آستان
حکمتش اندر خزان بیشتر از سرخ بیدسازد و بیرون کشد خون ز رگ زعفران
بگذرد از خاره‌تیر گرچه در اثنای کارنرم کند مشت او مهرهٔ پشت کمان
مادر جود از سخا حامله چون شد فتادبا کرم حیدری همت او توامان
ای به صلابت سمر وی به سیاست مثلوی به شجاعت علم وی به مهابت نشان
از تو که سر تا قدم شعلهٔ سوزنده‌اینایرهٔ مرکز فتاد دایرهٔ عظم و شان
شیهه شبدیز تو سینهٔ رستم خراشنیزهٔ خون ریز تو آتش جرات نشان
نور ضمیرت که تافت بر صفت ماه تابشد به کتان هم مزاج پردهٔ راز نهان
از اثر نار بغض یافته مانند مارخصم تو بر زیر پوست آبله بر استخوان
کاه تو با کوه خصم سنجد اگر روزگارسایه به چرخ افکند پایهٔ کوه گران
عهد تو تا زودتر روی به دهر آوردسیلی سرعت کند رنجه نشای زبان
چرخ گری را اگر پاس تو گردد حفیظبا دل جمع ایستد بر سر نوک سنان
گر به شتابندگان نهی تو گردد دچارپای صبا را نخست رعشه کند تاروان
تنگ قبا شاهدیست عزم تو گوئی که ساختقدرت پروردگار کاستش اندر مکان
زور تخلخل اگر عرصه نکردی وسیعتنگ فضائی بدی بر تو فضای جهان
دشمن از ادبار اگر در ره رمحت فتدآید از اقبال تو کار سنان از بنان
پیش کفت دوده ایست صرصری اندر قفاهرچه ازل تا ابد کرده بهم بحر و کان
آن که تو را مدعاست تیر جگر دوز تومنکر شان تو را ساخته خاطر نشان
ز آفت بخت نگون خصم تو را در مزاجغیر گل گرد میخ نشکفد از زعفران
کعبه کوکب که هست راه دو عالم دروصد ره و یک مشتریست هر ره و صد کاروان
گر به زمین بسپری نعل سمند جلالآینه دانی شود سربه سر این خاکدان
بارهٔ خورشید را هر سحری می‌کنندبر زبر چرخ زین تا کشی‌اش زیر ران
لیک به روی زمین از حرکات سریعداردش اندر سبل رخش تو سیلاب ران
شایدش از پویه خواند کشتی دریای خشکعزمش اگر کوه را بگذرد اندر کمان
چنبر چرخش برون بفشرد ار وقت لعببر کفل اندازدش سایهٔ دوال عنان
صبح گرش سر دهی بگذرد از ظهر چاشتبس که ز همراهیش باز پس افتد زمان
در کفلش چون کشند از حرکاتش زندطعنه به بال ملک دامن برگستوان
گر بکند کام خویش تنگ به حیلت‌گریباشد از امکان برون تاختنش بر مکان
کاسهٔ سمش هزار کاسهٔ سر بشکندبانگ هیاهوی رزم بشنود ار ناگهان
نیک توان یافتن صنعت او در یورشلیک از ابعاد اگر رفت تناهی توان
جامه قطع مکان دوخته هرکه که کسبر قد صد ساله راه بوده رسانیم آن
بس که سبک خیزیش جذب کند ثقل ویبر شمرد بحر را در ره هندوستان
خلقه حاتم کند مس سراپای ویمرد برو گر زند هی ز پی امتحان
با کفل همچو کوه دانهٔ تسبیح رارشته شود وقت کار آن فرس کاروان
باد ز پس‌ماندگی پیش فتد هم گهیگرد جهان گر بود در عقب او دوان
در ره باریک کرد پویهٔ او بی‌رواجکار رسن با زر ابر زیر ریسمان
بر زبر چار سم کرده سبک خشکیشاز ره او گاه گاه نیم بلالی عیان
چون شده آن تیز گام هم تک باد صبایافته حسن زمین کام صبا را گران
خنک فلک را اسمش داغ نهد بر سرینگرچه ز سطح زمین پا ننهد بر کران
باشد این شهسوار بهتر ازین صد هزارتوسن فربه سرین تازی لاغر میان
من که زبان جهان در ازلم شد لقبدر صفتش خویش را یافتم الکن زبان
دادگرا سرورا شیردلا صفدراگرچه درین دولتست محتشم از مادحان
لیک به شغل دعا است آن قدرش اشتغالکز صفتش عاجز است صاحب طی لسان
پاس حیاتش بدار ز آن که بحر ز دعاحفظ و نگهبانیست ختم بر این پاسبان
طول ز حد شد برون به که سخن را کنونختم کند بر دعا کلک مطول بیان
ملک جهان تا رود بر نهج رسم دهردست به دست از ملوک ای شه کشورستان
از اثر طول عهد مهد زمین را ز توکس نستاند مگر مهدی صاحب زمان