قصیدهٔ شمارهٔ ۵ - در مدح پریخان خان خانم
تا نقش ناتوانی من چرخ زد بر آبشد چون حباب خانهٔ جمعیتم خراب
از کاو کاو تیشه پیکر خراش دردبنیاد من رساند سپهر نگون به آب
جسمم ز تاب درد سراسیمه کشتی استلنگر گسل ز جنبش دریای اضطراب
ز انسان که گرگ در غنم افتد غنیمواردر لشکر حواس من افکنده انقلاب
دهرم به حال مرگ نشانداست در حیاتدورم شراب شیب چشانده است در شباب
پیوند تن نمیگسلد جان که تا رهمبا آن که چرخ میدهدش صد هزار تاب
مرغیست بخت سوخته من که آمدههم پیشهٔ سمندر وهم کسوت عراب
افسردهام چنان که اگر آه سرد منبر دوزخ افکند گذراند ازدش زتاب
اما خوشم که اخگر خس پوش دل ز غیبمیآید از خجسته نسیمی به التهاب
بوی بهشت میشنوم از ریاض لطفگوئی خلاص میشوم از دوزخ عذاب
از درگهی که هست سگش آهوی حرمدر گردنم به یک کشش افکنده صد طناب
لیکن چو نیست پای تردد چه سان شومبهر شرف ز سجده آن سده بهره یاب
یک ذرهام توان چو نمانداست چون کنمخورشیدوار ناصیه سائی بر آن جناب
برخیز ای صبا که ازین پس نمیشودشوق سبک عنان متحمل گران زکاب
از من دعا و از تو شدن حاملش چنانکارام را وداع کند عزمت از شتاب
از من ثنا و از تو رساندن دوان دوانجائی که قطرهٔ بحر شود ذرهٔ آفتاب
یعنی جناب عالی بلقیس روزگاریعنی حریم حرمت نواب مستطاب
شهزادهٔ زمان و زمین شمسهٔ جهانزهرای زهره حاجبهٔ مریم احتجاب
شاهپری و انس پری خان که گر بدیبلقیس پادشاهی ازو کردی اکتساب
خیرالنساء عهد که دوران جز او ندادعز مشارکت احدی را به این خطاب
معصومهٔ زمان که نبات زمانهانداز احتسا عصمت او عصمت احتساب
هودج کشان شخص عفافش نمیکشندبر دیدهٔ ملک ز ورع دامن ثیاب
گردیده دایمالحرکت از عبادتشدست فرشتگان ز رقم کردن ثواب
میسنجدش به زهد و طهارت خرد مدامبا طاهرات حجره زهرا و بوتراب
از بهر پادشاهی نسوان قضا نکردفردی ز کاینات به این خوبی انتخاب
مهر فلک کنیزک خورشید نام اوستکاندر پس سه پرده نشست است از حجاب
وز شرم کس نکرده نگه در رخش درستاز بس که دارد از نظر مردم اجتناب
در خواب نیز تا نتواند نظر فکندنامحرمی بر آن مه خورشید احتجاب
نبود عجب اگر کند از دیده ذکورمعمار کارخانه احساس منع خواب
خود هم به عکس صورت خود گر نظر کندترسم که عصمتش کند اعراض در عتاب
فرمان دهد که عکس پذیری به عهد اوبیرون برد قضا هم از آئینه هم ز آب
آن مریم زمان که به عفت سرای اوبوی کسی نبرده نسیمی به هیچ باب
از عصمتش بدیع مدان کز کمال شرمدارد جمال خود ز ملک نیز در نقاب
گر خاکروبه حرم او که میبرنداز بهر کحل دیدهٔ ملایک به صد شتاب
در دامن سحاب فتد ذرهای از آنتا دامن ابد دمد از خاک مشگناب
بر بام قصر اگر شب مهتاب پا نهدگردون به چشم ماه کشد میل از شهاب
میبود مهر اگر چو کنیزان دیگرشهرگز نمیفکند ز رخ برقع سحاب
در جنب فر معجر ادنی کنیز اوآرد شکوه افسر قیصر که در حساب
هست از غرور صنعه تانیث صعوه رادر عهد او نظر به حقارت سوی عقاب
گر بگذرد بر آب نسیم حمایتشگدست صباد دگر ندرد پردهٔ حباب
ناهید همچو عود بر آتش فکنده چنگتقویش ساز کرده چو قانون احتساب
چون گشته شخص شوکت او مایل رکوبگردون رکاب داری او کرده ارتکاب
سرلشگران عسکر او صاحب الرؤسگردن کشان لشگر او مالک الرقاب
هردم کند ظفر ز پی زیب دولتشدست عروس ملک به خون عدو خضاب
از باد حملهٔ سپه او سپاه خصمبر هم خورد چنان که ز صرصر صف ذباب
چون خلق در مقام سبک روحی آردشدر زیر پای او نبود مور در عذاب
اما نهد به هیبت اگر پای بر زمینبیرون برد مهابت او جنبش از دواب
بر درگهش گدای کمین مملکت مداردر خدمتش غلام کمین سلطنت مب
ای سجدهٔ درت همه را مقصد و مراموی خاک درگهت همه را مرجع و مب
ای قدرت تو چشمهٔ گشاینده از رخاموی حکمت تو تشنهٔ نوازنده از سراب
رای تو در امور کلید در صلاحفکر تو در مهام دلیل ره صواب
محتاج یک حدیث توام در مهم خویشای هر حدیث از تو برابر به صد کتاب
سیسال شد که طبع من از گوهر سخنگردیده گوشواره کش گوش شیخ و شباب
از معنی لباب کلامست نظم منتحید و نعت و منقبتم لب آن لباب
چون سینهٔ صدف صدف سینهها تمامدر عهد من گران شده از گوهر مذاب
سرتاسر جهان ز در نظم من پر استالا خزانه دل نواب کامیاب
من در زمان این ملک مشتری غلامبا این همه در رچو محیطم در اضطراب
یک در به بیع طبع همایون او رسانتا وارهم ز فاقه من خانمان خراب
بر جان من ترحمی ای ابر مرحمتکز تاب آفتاب حوادث شدم کباب
از کاینات رو به تو آورده محتشمای قبلهٔ مراد ازو روی بر متاب
کاندر ستایش تو ز درهای مخزنیداده است دقت نظرش داد انتخاب
وقت دعا رسید دعائی که از مجیببر اوج لامکان به سمعنا شود مجاب
تا در دعا تضرع والحاح سائلاندر جنبش آورد به اجابت لب جواب
بهر تو دعا که کند در دلی گذراز دل گذر نکرده به لب باد مستجاب