قصیدهٔ شمارهٔ ۴۳ - در مدح و منقبت حضرت امیرالمؤمنین علیابن ابیطالب علیهالسلام
باز نوبت زن دی بر افق کاخ فلکمیزند نوبت من ادر که البرد هلک
باز لشگر کش برد از بغل قلهٔ کوهمیدواند به حدود از دمه چون دود برگ
باز از پرتو همسایگی شعلهٔ نارمیفرستد ز دخان تحفهٔ سمندر به ملک
برف طراحی باغ از رشحات نمکینآن چنان کرده که میبارد از اشجار نمک
بحر مواج چنان بسته که هر موجی از آناره پشت نهنگی شده بر پشت سمک
نکشد تا زیخ آهنگر بردش در غلدست و پا میزند از واهمه در آب اردک
آب گرمابه چنان گشته مزاجش که از آننتوان تا ابد انگیخت بخار از آهک
یخ زجاجی شده از برد که میباید اگرخردسالی کندش ضبط برای عینک
جمرات از دمه بر قله منقل زرمادپشت گرمند بمانائی سنجاب و قنک
کف دریا شده از شدت سرما مشتاقبه گرانی که گر آید ز سر آب به تک
برف گسترده بساطی که زد هشت ننهندپا به صحن چمن اطفال ریاحین به کتک
شده آن وقت که از خوف ملاقات هوابه صد افسون نشود دود ز آهک منفک
سپه برد بهر بوم که تازد ز قفالشگر برف چو مور و ملخ آید به کمک
دمه سر کرده به یک سردمه بگریزاندخیمهپوشان خزان را ز بساتین یک یک
برد چون قصد ریاحین کند اندازد پیشچشم خود نرگس و دزدیده رساند چشمک
گر نهد موسی عمران ید و بیضا در آبچون کشد جانب خود باشدش از یخ انجک
به مقر خود از آسیب هوا گردد بازمهرهای کاتش داروش جهاند ز تفک
روبهی را که شود پشت به جمعیت مویذره گرم شود بر سر شیران شیرک
کرده یخ استره چرخ که گردیده از آنحرف امید بهار از ورق بستان حک
کوه ابدال که از سبزهٔ پژمرده و برفپوستین میکشد آن روز به زیر کپنک
مجمعی ساخته وز قهقهه انداختهاندهرزهٔ خندان جبل جمله به او طرح خنک
نزهت انگیز هوائی که ز محروسهٔ باغکرده بیرون یزک لشگر بردش به کتک
رجعتش نیست میسر مگر آرد سپهیاز ریاض چمن شوکت مولی به کمک
آفتاب عرب و ترک و عجم کهف ملوکپادشاه طبقات به شر و جن و ملک
حجةالله علی الخلق علی متعالکه در آئینه شک شد به خدائی مدرک
آن که چون گشت نمازش متمایل به قضابهر او تافت عنان از جریان فلک فلک
آن که بعد از دگران روی به خیبر چو نهادآسمان طبل ظفر کوفت که النصرة لک
بسته بر چوب ز اعجاز ظفر دست یلانکرده هرگاه برون دست ولایت ز ملک
گاو از بیم شدی حمل زمین را تارکخصم را ضربت اگر سخت زدی بر تارک
گر کشد بر کرهٔ مصمت خورشید کمانهمچو چرخش کند از ضربت ناوک کاوک
در پناهش متحصن ز ممالک صد ملکدر سپاهش متمکن ز ملایک صد لک
حکم محکم نهجش قوس قضا را قبضهامر جاری نسقش تیر قدر را بیلک
او خدا نیست ولی در رخ او وجهاللهمیتوان یافت چو خطهای خفی از عینک
پیش طفل ادب آموز دبستان ویستبا کمال ازلی عیسی مریم کودک
بهر جمعیت خدام مزارش هر صبحفکند سیم کواکب فلک اندر قلک
ای به جاهی که درین دایرهٔ کم پرکاردرک ذات تو به کنه آمده فوق المدرک
در زمان سبق عالم و آدم بودهحق سخنگوی و تو آئینه و آدم طوطک
پایهٔ عون تو گردیده درین تیره مغاکاین مخیم فلک بی سر و بن را تیرک
پیلبانان قضا تمشیت جیش تو راچرخ از اکرام به دست مه نوداده کچک
گر نیابد ز تو دستوری جستن ز کماندر کمان خانه کند چله نشینی ناوک
دو جهانند یکی عالم فانی و یکیعالم قدر تو کاندر کنف اوست فلک
واندرین دایره در پهلوی آن هر دو جهانچرخ بسیار بزرگ است به غایت کوچک
گر کند نهی سکون امر تو در پست و بلندتا دم صبح نه شور ای ملک انس و ملک
نستد آب ز رفتار و نه باد از جنبشنه فتد مرغ ز پرواز ونه آهو از تک
با سهیل کرمت در چمن ار تیغ غرورنشکافد سپر لالهٔ حمرا سپرک
رتبهٔ ذات تو را شعلهٔ انوار ظهورتا به حدیست که بیمدر که گردد مدرک
داندت بیبصری همسر اغیار که اوتاج شاهی نشناسد ز کلاه ازبک
صیت عدل تو و آوازهٔ اوصاف عدوتغلغل کوس شهنشاهی و بانگ تنبک
هم ترازوی تو در عدل بود آن که چو توسر نیارد به زر و سیم فرو چون عدلک
گر شود پرتو تمییز تو یک ذره عیانزرد روئی کشد از پیشهٔ خود سنگ محک
از درت کی به در غیر رود هرکه کندفهم لذات جنان درک عقوبات درک
بک فی دایرةالارض و ما حادیهاطرق سالکها فی کنف الله سلک
هر که ریزد می بغض تو به جام آخر کاراز سر انگشت تاسف دهدش دور گزک
به میان حرف تو در صفحهٔ دل کرده مقامدگران جا به کران یافته چون نقطهٔ شک
پرکم از سجدهٔ اصنام نبد خصم تو رانصب بیگانه به جای نبی و غصب فدک
از ازل تا به ابد بهره چه باید ز سلوکسالکی را که ره حب تو نبود مسلک
محتشم صبح ازل راه به مهرت چون بردلقد استعصم والله به واستمسک
گرچه هستش ز هوا و هوس و غفلت نفسجرم بسیار و خطا بیحد و طاعت اندک
غیر از آن عروه وثقی و از آن حبل متیننیست چیز دگرش در دو جهان مستمسک
دست چوبک زن تقریر به آهنگ رحیلچون زند در دروازهٔ عمرش چوبک
به دعا بعد ثنا عرض چو شد خواهد بودهرچه گویم بس ازین غیر دعا مستدرک
تا نهد شاهد روز از جهت سیر جهانهر سحر بر جمل چرخ زر اندود کلک
آن فلک رتبه که شد باعث این نظم بلنددر فلک باد عماریکش او دوش ملک