گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳ - وله ایضا

رفتی به حرب باد رفیقت درین سفرفتح از قفای فتح و ظفر از پی ظفر
باد از حفیظ ایزدیت خاطر خطیرهم مطمئن رافت و هم ایمن از خطر
گفتند تیغ بار که هست از ازل تو راعین فراخ دامن عون خدا سپر
ای تاج بخش فرق سلاطین کامکاروی نور بخش چشم خوانین نامور
هستم امیدورا که چون باد برگ ریزبر هر زمین که روز جدال افکنی گذر
رمحت ز صدر زین برباید هزار تنتیغت به خاک معرکه ریزد هزار سر
عیش تو را زیاد کند عون کردگارجیش تو را حصار شود حفظ دادگر
تیغت شود مقلد سبابه نبیخصمت اگر کند سپر از قبهٔ قمر
بر خرمن حیات عدو برگ ریز بادچون تیغ شعله‌اش ز نیام‌آوری به در
بار زره بر آن تن نازک منه که منافکنده‌ام ز داعیه صد جوشنت ببر
بر لشگر خود آیت امید خوانکه زودمی‌آید از دعا ز قفا لشگری دگر
دشمن اگر شود به مثل کوهی از حدیدخواهد به خون نشست ز تیغ تو تا کمر
خصمت که کرده است به زر ساز کارزاراز بهر خود خریده همانا بلا بزر
تو می‌روی و گریهٔ این بی‌دل اسیردر سنگ خاره می‌کند از دوریت اثر
چون استجابت دعوات از ریاضتستای قبلهٔ امم چه مطول چه مختصر
با محتشم گرت همهٔ عالم دعا کنندآیا بود کدام دعا مستجاب‌تر