گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹ - در مدح شاه طهماسب صفوی

تا بدن دستگاه جان باشددست دست خدایگان باشد
پادشاهی که حکم او همه جابر سر خسروان روان باشد
شیر حربی کزو لباس حیاتبر تن صفدران دران باشد
شاه طهماسب‌خان که سپهشهمچو سنجر هزار خان باشد
آن که نبود برون ز کشور اوهرکه را در زمین مکان باشد
وانکه زیر نگین بود او راهرچه در تحت آسمان باشد
گر به رفع قضا نویسد حکماهتمام قدر در آن باشد
وز به عزل قدر دهد فرماناقتضای قضا چنان باشد
همتش چون به بذل پردازدکیسه پرداز بحر و کان باشد
کرمش کیسه‌ای که پر سازدمخزن گنج شایگان باشد
ای به جائی که قصد قدر تو راپایه بر فرق فرقدان باشد
بام ایوان عرش سای تو راچرخ نه پایهٔ نردبان باشد
جودت ار نرخها کند تعیینعمر جاوید را یگان باشد
کان برآرد به زینهار انگشتچون تو را خامه در بنان باشد
هرچه گیرد ز بحر و کان ایامدل و دست تواش ضمان باشد
دل چو بحر اندر اضطراب افتدچون کف تو گوهرفشان باشد
دهر اگر خواهد از تو طول بقاحشر و نشر اندرین جهان باشد
می‌رسد مطلعی دگر که چه زردر بلاد سخن روان باشد