قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - در مدح پادشاه دکن گفته
دهندهای که به گل نکهت و به گل جان دادبه هرکس آن چه سزا بود حکمتش آن داد
به عرش پایه عالی به فرش پایهٔ پستز روی مصلحت و رای مصلحتدان داد
به دهر ظل خرد آن قدر که بود ضرورز پرتو حرکات سپهر گردان داد
به ابر قطره چکاندن به باد قره زدنبرای نزهت دیرین سرای دوران داد
دو کشتی متساوی اساس را در بحریکی رساند به ساحل یکی به طوفان داد
دو سالک متشابه سلوک را در عشقیکی ز وصل بشارت یکی ز هجران داد
هزار دایه طلب را ز حسرت افزائیرساند بر سر گنج و به کام ثعبان داد
هزار خسته جگر را ز صبر فرمائیگداخت جان ز غم آنگه نوید جانان داد
گدای کوچه و سلطان شهر را از عدلعدیل وار حیات و ممات یکسان داد
درین مقاسمهاش نیز بود مصلحتیکه مسکنت به گدا سلطنت به سلطان داد
زبان بسته که بد حکمتی نهفته در آنبه کمترین طبقات صنوف حیوان داد
عزیز کرده زبانی که وقت قسمت فیضدریغ داشت ز جن و ملک به انسان داد
به شکرین دهنان داد از سخن نمکیکه چاشنی به نباتات شکرستان داد
به قد سروقدان کرد جنبشی تعلیمکه خجلت قد رعنای سرو بستان داد
بر ابروان مقوس زهی ز قدرت بستکه سهم چرخ مقوس ز تیرپران داد
ز باغ حسن سیه نرگسی چو چشم انگیختبه آن بلای سیه خنجری چو مژگان داد
به چشمهای سیه شیوهای ز ناز آموختکه هر که خواست به آن شیوه دل دهد جان داد
به ناز داد سکونی که وصف نتوان کردبه عشوه طی لسانی که شرح نتوان داد
به هر که لایق اسباب کامرانی بودسرور و مسند و خر گاه چتر و چوگان داد
بهر که در طلب گنج لایزالی بودگلیم مختصر فقر و گنج ویران داد
به هر یکی ز سلاطین به صورتی دیگربسیط عرصهای اندر بساط دوران داد
چو پادشاهی اقلیم صورت و معنیزیاده دید از ایشان بمیر میران داد
غیاث ملت و دین کافتاب دولت اوز خاک یزد ضیا تا به عرش یزدان داد
سمی والد سامی محمد عربیکه داد رونق دین و رواج ایمان داد
خدایگان سلاطین که چتر سلطنتشبه سایه جای هزاران خدیو و خاقان داد
بذرهٔ تربیتش کار آفتاب آموختبه مور تقویتش قدرت سلیمان داد
قیام رکن جلالش که قایم ابدیستبسی مدد به قوام چهار ارکان داد
نه ابر ریخت به دشت و نه بحر داد به بربه سایل آن چه کفش آشکار و پنهان داد
دلش ز جوهر احیا توان گریست کریمکه هرچه مرگ ز مردم گرفت تاوان داد
قضا زد آتش غیرت به مهر و ماه آن دمکه پاسبانی ایوان او به کیوان داد
سپهر بر در او در مراتب خدمتنخست پایه به سلطان چهارم ایوان داد
چو گشت لشگریش فارس زمانه به اوقضا ز هفت فلک هفت گونه خفتان داد
پلاس پوش درش خلعت مریدی خویشبه شاه و خسرو و خاقان و خان و سلطان داد
به تو شمال وی از صحن پر کواکب چرخفلک فراخور شیلان او نمکدان داد
بگرد رفت هزار ازدحام حشر آن جاکه میزبان سخایش صلای مهمان داد
به شرق و غرب جهان زینتی که شاه ربیعدهد ز سبزه و گل او ز سفره و خوان داد
به جای سبزه زبرجد دمد ز خاک اگرتوان خواص کف او به ابر نیسان داد
کرم بر اوست مسلم که آن چه وقت سؤالگذشت در دل سایل هزار چندان داد
برای آن که ز طول حیات داد حضورتواند آن شه خرم دل طرب ران داد
اگر زمانه کند کوتهی قضا خواهدبه بازگشت زمان گذشته فرمان داد
سخای او که ز احسان به منعم و مفلسهر آنچه داد بری از فتور و نقصان داد
به جیب محتشمان لعل و در به دامان ریختبه دست بی درمان سیم و زر به میان داد
چو پا نهاد ز دشت عدم به ملک وجودبه جود دست برآورد و داد احسان داد
فتاد زلزله در گور حاتم از غیرتچو شخص همت او رخش جود جولان داد
لب صدف پر ترجیح دست او بر ابرگشوده گشت و گواهی ز بحر عمان داد
به ملک مصر مگر داده باشد از یوسفازو به خطهٔ یزد آن شرف که یزدان داد
ایا بلند جنابی که آستان تو رافلک گرانی قدر از جباه شاهان داد
توئی ز معدلت آن کسرئی که در عهدترواج عدل از ایران اثر به توران داد
تو در ممالک قدس آن شهی که مالک ملکو گر تو را ز ملایک هزار دربان داد
نخست رابطه انگیزی از ولای تو کردمهیمنی که به ارواح ربط ابدان داد
شکوه سنج تو را عالم ثقیل و خفیفز سطحهای فلک کفههای میزان داد
خدا شناس که مادون ذات واجب رابه ممکنات قرار از کمال ایقان داد
تو را به دور تو بر ممکنات فایق دیدتو را به عهد تو بر کائنات رجحان داد
اگر ازین فلک تیز رو سکون طلبیچو خاک بایدت از طوع تن به فرمان داد
و گر برین کره آرمیده بانگ زنیبه او قرار و سکون تا به حشر نتوان داد
کسی نظیر تو باشد که وضع پست و بلندبه عکس یابد اگر در زمانه سامان داد
تواند از زبر و زیر کردن گیتیبه زیر هفت زمین جای این نه ایوان داد
کسی عدیل تو باشد که گر به نوع دگربه پایدش نسق گرم و سرد دوران داد
ز فیض قرب جنابت که کیمیا اثر استفلک به عالی و سافل خواص چندان داد
که خاک رهگذر کمترین منازل یزدبدیدهها اثر سرمه صفاهان داد
ز خاک پای سگان در تو یک ذرهبه حاصل دو جهان هر که داد ارزان داد
حیات را تو اگر پاس داری اندر دهرممات را نتوان احتمال امکان داد
به خصم تشنه جگر هم رساند دست تو فیضکه آبش از مطر قطرههای باران داد
ملک حشم ملکا محتشم که قادر فردز لطف بر سخنش اقتدار سحبان داد
نمود ساز ز اقسام نظم قانونیکه مالش حسن و گوشمال حسان داد
اگرچه از اثر بخت واژگون اکثرمقدمات ثنایش نتیجهٔ خسران داد
دل تو آن محک آمد که از مراتب فردز مخزن کرمش راتب نمایان داد
به حال جمعی اگر برد از سخای تو رشکولی به نعمت هر ساله رشک ایشان داد
چو بود عیب گدای تو محض گیرائیز التفات تو هم نان گرفت و هم نان داد
همیشه تا به کف روزگار در و گهرتوان ز موهبت بحر و کان فراوان داد
ز اقتدار تواند کف به خلق جهانعطیه بیش ز بحر و زیاده از کان داد