شمارهٔ ۷۰ - و له عَلَیهِ الرَّحمَه ایضاً فی التّشبیب و التّحبیب
امروز دلا از دوش، آشفتهترت بینمجز مستی می در سر، شور دگرت بینم
هرچند بُدی هر روز، آشفته و دیوانهامروز زهر روزه، دیوانه ترت بینم
گویا شده ای عاشق، ای که بدین گونهخوناب جگر جاری، از چشم ترت بینم
تلخ است مذاق جان، ای نوش دهان دریابکز لعل روان پرور، کان شکرت بینم
قامت چو بر افرازی، سرو سیهت یابمعارض چو بر افروزی، رخشان قمرت بینم
شد عمر و جزاینم نیست، در سر هوسی که این سرافتاده بسان گوی، در رهگذرت بینم
ذرات وجود من، از وجد به رقص آیدای مهر جهان آرا، گر یک نظرت بینم
چون غنچه گل بر تن، از شوق بدرم پوستای تنگ دهان هرگه، خود را به برت بینم
سوزم به حضور جمع، پروانه صفت از رشکچون شمع به بزم غیر، گه جلوه گرت بینم
گردید گه پرواز، ای طایر جان همتاندر قفس تن چند، به شکسته پرت بینم
زاسرار نهان سازم، یک باره خبردارتمانند «محیط» از خویش، گر بی خبرت بینم