شمارهٔ ۶۶ - ایضأ در رثاء حضرت صدیقه ی کبری و سیده ی نساء علیه السلام
ما را کجا به کوی تو ممکن بود وصولکه آنجا خیال را نبود قدرت نزول
طول زمان هوای تو از سر بدر نبرداصلی بود محبت و الاصل لا یزول
گفتم به عقل چاره کنم، درد عشق راغافل از این که عشق بود، آفت عقول
درویشم و به هیچ قناعت همی کنمبگذاردم به خویش، اگر نفس بوالفضول
اول رفیق باید، آن که طریق از آنکباید رفیق خضر شدن، نی مرید غول
گر باخبر شوی زبقای پی از فنااندر فنای نفس چو نیکان شوی عجول
آسودگی نیابی، در عرصه ی جهانگر بسپری بسیط زمین را به عرض و طول
در حیرتم که شادی و عیش جهان که راستهستند چون فقیر و غنی هر دو تن ملول
از آن زمان که بار امانت قبول کردمعلوم شد که آدم خاکی بود جهول
چشم امید نیست به هیچ آستان مراالابه آستانه ی فرخنده ی بتول
ام الائمة النقبا، بانوی جزانورالهدی، حبیبه ی حق بضعة الرسول
زهرا که زامر حق پی تعیین جفت اودر شب نمود زهره به کاخ علی نزول
صدیقه آن که کرده پی کسب عزوجاهروح الامین ز روز ازل خدمتش قبول
در وصف ذات پاک و کرامات بی حدشگردیده نطق الکن و حیران شود عقول
باشد «محیط» شاد زیمن ولایاو در روز رستخیز که هر کس بود ملول