شمارهٔ ۵۶ - در مدح معیّر الممالک دام مجدُهُ
آب خضر از لب لعل تو نه من جویم و بسچون سکندر طلبد چشمهٔ حیوان همه کس
خط آزادی و منشور سرافرازی یافتسرو تا بندگی قد تو را کرد هوس
در خم زلف تو مرغ دل دیوانه اسیرهم چو دزدی که شود بسته به زنجیر عسس
طپد از هجر گل روی تو در سینه دلمبلبل آری چه کند غیر طپیدن، به قفس
یار در محمل و مرغ دلم از سوز نواشور در قافله افکند، به آهنگ جرس
شب وصل است مکن زمزمه ای مرغ سحرتو هم ای صبح خدا را، مکش از سینه قفس
می فروشد لب شیرین تو شکر، لیکنراه بر مشتریان بسته، رقیبان چو مگس
گر به گنجور تو نالد فرزینشاطرش حلقه به گوشت کند از نعل فرس
خاصه داماد ملک، دوست محمد که جهانبود اندر نظر همت او کم ز عدس