گنج

شمارهٔ ۴ - أیضاً فی رثائه علیه السلام عن لسان امه

۳۰ بیت
صبا برو تا بکوی جانانکه تا کنی تر دماغ جانان
ببر بگلزار نوجوانانسلام این پیر ناتوان را
چه بگذری بر نهال اکبرنهال نوباوۀ پیمبر
بپای آن شاخۀ صنوبرببوسه ای زنده کن روان را
بگو به آن نوجوان نامیکه از جوانی ندیده کامی
تفقدی کن بیک پیامیشوم فدا آن لب و دهان را
بمادر دل کباب خستهببین که بندش بدست بسته
چه مرغ بی بال و پر شکستهکه گفته بدرود آشیان را
چه آرزوها که بود بر دلتو رفتی و جمله رفت در گل
ز خرمن عمر من چه حاصلچه دیدم این داغ ناگهان را
صنوبری را که پروریدمز تیشۀ کین بریده دیدم
ز نیشکر زهر غم چشیدمز شاخ گل خار جان‌ستان را
ز بوستان رفت یک چمن گلکه دل ربود از هزار بلبل
کدام مادر کند تحملجدائی یک جهان جوان را
ز یک جهان جان دو دیده بستمچه رفت جان جهان ز دستم
بماتمش تا که زنده هستمز ناله برهم زنم جهان را
دریغ از آن غرۀ چو ماهشدریغ از آن طرۀ سیاهش
که کرده آئین حجله گاهشز دود غم تیره آسمان را
بحجلۀ خاک و خون نشستهز خون سراپا نگار بسته
ز مادر زار دل شکستهربوده هم تاب و هم توان را
ز سوز این غم شبان و روزانچه لاله داغم چه شمع سوزان
چه نخلۀ طور غم فرزوانکشم چه آه شرر فشان را
بناخن از سینه می خراشمچه کوهکن کوه می تراشم
من و فراق تو زنده باشم؟بخود نمی بردم این گمان را
تو بر سر نی دلیل راهیبلاله روئی چه شمع و ماهی
پناه یکدسته بی پناهیببین چه حالست بانوان را
تو سر بلندی و شهسواریخبر ز افتادگان نداری
من از قفای تو چون غباریکه از پی افتاده کاروان را
چه خوش بود روز بینوائیبسر پرستی ما بیائی
مکن از این بیشتر جدائیکه داده بر باد خانمان را