گنج

شمارهٔ ۱۰ - فی رثاء ابی الحسن علی بن الحسین الاکبر سلام الله علیه

۳۶ بیت
سیل غم حمله چنان کرد که آب از سر رفتنوجوان اکبر رفت
خشک لب با دل تفتیده و چشم تر رفتروح پیغمبر رفت
گلشن آل نبی ز آتش بیداد بسوختسرو آزاد بسوخت
چمن فاستقم از باد فنا یکسر رفتنه که برگ و بر رفت
نخلۀ طور ز سوز عطش از پا افتادشاخ طوبی افتاد
دود آه دل شه تا فلک اخضر رفتوز فلک برتر رفت
یک فلک ماه نمود از افق حسن غروبآه از آن طلعت خوب
تیره شد روی دو گیتی چو مه انور رفتچشمۀ خاور رفت
یک چمن سرو شد از تیشۀ بیداد قلماز گلستان قدم
تا قد و قامت رعنای علی اکبر رفتنخل شکر بر رفت
دره التاج نبوت چه عقیق گلگونشده غلطان در خون
تا ز شهزادۀ آزاد سر و افسیر رفتاز دم خنجر رفت
شاه را نالۀ شهزاده چه آمد در گوششد در افغان و خروش
پیر کنعان بسر پور روان پرور رفتجانش از پیکر رفت
یوسفی دید ز سر پنجۀ گرگان صد چاککز سمک تا بسماک
نالۀ وا ولدا زان شه گردون فرّ رفتتا در داور رفت
عندلیبانه بر آن غنچۀ خندان بگریستچون بخونش نگریست
گفت ما را بجگر آنچه ترا بر سر رفتبلکه افزون تر رفت
ای گل گلشن توحید نهال امیدبتو آخر چه رسید
بوستان خرم و سبز است و گل احمر رفتنو نهال تر رفت
ای دهان تو روانبخش دو صد خضر و مسیحکه شدی تشنه ذبیح
آب تو از لب شمشیر و دم خنجر رفتکه بر آن خنجر رفت
نوجوانا قد سرو تو زمین گیرم کردغم تو پیرم کرد
تو برفتی و بیکباره دل و دلبر رفتجان و جان پرور رفت
بی فروغ رخت ای شمع جهان افروزمتیره چون شب روزم
روشنی بخش دل و دیدۀ من دیگر رفتتا دم محشر رفت
کوکب بخت من از اوج سعادت افتادرفت اقبال بباد
وه چه زود از نظرم آن حسن المنظر رفتآن بلند اختر رفت
ای جوان مرگ من و حسرت دامادی توغم ناشادی تو
آرزوها همه با جان من از تن در رفتنا مراد اکبر رفت
وای بر حال دل غم زدۀ لیلی بادکه ندیدت داماد
خبرت هست چها بر سر این مادر رفتبی پسر آخر رفت
سر به صحرا زده لیلی ز غمت ای مجنونبا دلی غرقه به خون
تا بشام غم از این دشت بلا یکسر رفتبی سر و سرور رفت
خاک غم بر سر دنیا که وفا با تو نکردجز جفا با تو نکرد
خرمن عمر گرانمایه به یک صرصر رفتیک جهان اکبر رفت