شمارهٔ ۲۱ - وداعیه
ای خسرو خوبان مکن آهنگ میدانای جان جانان
بهر خدا رحمی بر این شیرین زباناناطفال حیران
ای شمع جمع و مونس دلهای غمخوارما را مکن خوار
جانا مکن جمعیت ما را پریشانای شاه ذی شان
شاها بسامانی رسان آوارگان رابیچارگان را
ما را میفکن ای پناه بی پناهاندر این بیابان
ای شاهباز لامکان ترک سفر کنصرف نظر کن
مرغان قدسی را منه در چنگ زاغاندر دام عدوان
ما را میان دشمنان مگذار و مگذربی یار و یاور
یک کاروان زن چون بماند بی نگهبانای شاه خوبان
با خصم ناکس چون کنند اطفال نورسزنهای بیکس
یا رب اسیری چون کند با نازنینانخلوت نشینان
آیا بامید که ما را می گذاریبا آه و زاری
مائیم و یکتن ناتوان سوزان و نالاندشمن فراوان
شد شاه دین با یک سپه از ناله و آهبیرون ز خرگاه
شد رو بمیدان وز قفا خیل عزیزانافتان و خیزان
کای شهریار کشور صبر و تحملقدری تأمل
کاندر قفا داری بسی دلهای بریانبا چشم گریان
مهلاً حماک الله عن شر النوائبیا ابن الأطائب
تا توشه برداریم از دیدار جانانکامد بلب جان
جانا مکن قطع رسوم آشنائیروز جدائی
ما را ببر همره ترا گردیم قربانای ماه تابان
از خواهران و دختران دل بر گرفتییکباره رفتی
از ما گسستی با که پیوستی بدینسانآوخ ز هجران
تنها مزن خود را بر این لشکر حذر کنما را سپر کن
تا در رکابت جانفشانیم از دل و جانجای جوانان