شمارهٔ ۳ - فی رثاء ابی محمد الحسن المجتبی علیه السلام
آنشاخ گل که سبز بود در خزان یکیستافشانده غنچۀ گل سرخ از دهان یکیست
آن گوهری کز آتش الماس ریزه شدیاقوت خون ز لعل لب او روان یکیست
آن لعل دُرفشان که زمرد نگار شدداد از وفا سودۀ الماس، جان، یکیست
آن نخل طور کز اثر زهر جانگدازاز فرق تا قدم شده آتش فشان یکیست
آن شاهباز اوج حقیقت که تیر خصمنگذاشته ز بال و پر او نشان یکیست
آنخضر رهنما که شد از آب آتشینفرمانروای مملکت جاودان یکیست
آن نقطۀ بسیط محیط رضا که بودحکمش مدار دائرۀ کن فکان یکیست
آن جوهر کرم که چه سودا بسوده کردهرگز نداشت چشم بسود و زیان یکیست
چشم فلک ندیده بجز مجتبی کسیشایان این معامله، آری همان یکیست
طوبی مثال گلشن آل عبا بودریحانۀ رسول خدا مجتبی بود
هرگز کسی دچار محن چون حسن نشدور شد دچار آن همه رنج و محن نشد
خاتم اگر ز دست سلیمان بباد رفتاندر شکنجۀ ستم اهرمن نشد
نوح نجی گر از خطر موج رنجه شدغرقاب لجۀ غم بنیاد کن نشد
یوسف اگرچه از پدر پیر دور ماندلیکن غریب و بی همه کس در وطن نشد
شمع ارچه سوخت از سر شب تا سحر ولیخونابۀ دل و جگرش در لگن نشد
پروین نثار ماهرخی کانچه شد بر اوپروانه را ز شمع دل انجمن نشد
حقا که هیچ طائری از آشیان قدسچون او اسیر پنجۀ زاغ و زغن نشد
جز غم نصیب آن دل والا گهر نبودجز زهر بهر آن لب شکرشکن نشد
دشنام دشمن آنچه که با آن جگر نموداز زهر بی مضایقه با آن بدن نشد
از دوست آنچه دید ز دشمن روا نبودجز صبر، دردهای دلش را دوا نبود
هرگز دلی ز غم چه دل مجتبی نسوختور سوخت ز اجنبی دگر از آشنا نسوخت
هر گلشنی که سوخت ز باد سموم سوختاز باد نوبهار و نسیم صبا نسوخت
چندان دلش ز سرزنش دوستان گداختکز دشمنان زهر بد و هر ناسزا نسوخت
از هر خسی چه آن گل گلزار معرفتشاخ گلی ز گلشن آل عبا نسوخت
جز آن یگانه گوهر توحید را کسیز الماس سوده لعل لب دلربا نسوخت
هرگز برادری به عزای برادریدر روزگار، چو نشه گلگون قبا نسوخت
باور مکن دلی که چه قاسم بناله شدزان نالۀ پر از شرر وا أبا نسوخت
آندم که سوخت حاصل دوران ز سوز زهردر حیرتم که خرمن گردون چرا نسوخت
تا شد روان عالم امکان ز تن روانجنبنده ای نماند کزین ماجرا نسوخت
خاموش شد چراغ دل افروز مجتبیافروخت شعلۀ غم جان سوز مجتبی
شاهی که حکم بر فلک و بر ستاره داشتآزرده شد چنان که ز مردم کناره داشت
عمری اسیر محنت و از عمر خویش سیرجز صبر چون دچار بلا شد چه چاره داشت؟
حق خلافتش چه بنا حق گرفته شداز سوز دل برونق باطل نظاره داشت
گر میشنید کوه گران آنچه او شنیداز هم شکافت، گرچه دل از سنگ خاره داشت
آندم که از سمند خلافت پیاده شدشوریده بر سرادق او هر سواره داشت
چون در رسید خنجر برّان به ران اویکباره رفت اگر که نه عمر دوباره داشت
روی زمین مگر همه سینای طور بوداز بسکه آه سینه شکافش شراره داشت
آنکس که بود رابطۀ حادث و قدیماز زهر جانگزا جگری پاره پاره داشت
تنها نشد ز سودۀ الماس خونجگرتا عمر داشت خون جگر را هماره داشت
خونابۀ غم از جگر اندر پیاله ریختیا غنچۀ گل از دهن شاخ لاله ریخت
شاهی که بود گوشه نشینی شعار اومحنت قرین او شد و غم بود یار او
آن کو دمید صبح ازل از جبین اوشد تیره تر ز شام ابد روزگار او
محکوم حکم دیو شد آن خسروی که بودروح الامین چه بندۀ فرمانگزار او
موسی اگر بطور غمش می زدی قدمبیخود شدی ز آه دل شعله بار او
یکباره گر مسیح بدید آنچه او بدیدمیشد دوباره چرخ چهارم چه دار او
آن سرو سبزپوش چه گل سرخروی شدآری ز بسکه خون جگر شد نگار او
روی حسن چه سبز شد از زهر غم فزودتا شد سرشک دیده و دل جویبار او
طوبی نثار آنقد و قامت که بعد مرگاز چار سو خدنک سه پر شد نثار او
پروردۀ کبار پیمبر بد از نخستمحروم شد در آخر کار از کنار او
آن سروری که صاحب بیت الحرام بودبیت الحرام بهر چه بروی حرام بود!
ای ماه چرخ پیر و مهین پور عقل پیرکز عمر سیر بودی و در بند غم اسیر
قربان آن دل و جگر پاره پاره اتاز زهر جانگداز وز دشنام و زخم تیر
ای در سریر عشق، سلیمان روزگاراز غم تو گوشه گیر ولی اهرمن امیر
از پستی زمانه و بیداد دهر شددیوی فراز منبر و روح الامین بزیر
میر حجاز پای سریر امیر شام!ای کاش سرنگون شدی آن میر و آن سریر
الحاد گشته مرکز توحید را مدارشد کفر محض حلقۀ اسلام را مدیر
دستان ز چیست بسته زبان، در سخن غرابای لعل دُر فشان تو دلجوی و دلپذیر
یا للعجب ز مردم دنیا پرست دونیوسف فروخته به متاعی بسی حقیر
ای دستگیر غمزدگان روز عدل و داددست ستم ز چیست تو را کرده دستگیر؟
تا شد همای سدره نشین در کمند غمعنقاء قاف شد ز الم دردمند غم
ای روح عقل اقدم و ریحانۀ نبیکز خون دل ز غصه دوران لبالبی
ای شاه دادگر که ز بیداد روزگارروزی نیارمیده نیاسوده ای شبی
از دوستان ملامت بیحد شنیده ایتنها ندیده ای الم از دست اجنبی
چون عنصر لطیف تو با خصم بد منشهرگز ندید کس قمر برج عقربی
ز هر جفا نمود ترا آب خوشگواراز بسکه تلخکامی و بیتاب و پر تبی
از ساقی ازل نگرفته است تا ابدچون ساغر تو هیچ ولی مقربی
آری بلا بمرتبۀ قرب اولیا استوندر بساط قرب نبود از تو اقربی
گردون شود نگون و رخ مهر و مه سیاهکافتاده در لحد چه تو تابنده کوکبی
نشنیده ام نشانۀ تیر ستم شودجز نعش نازنین تو در هیچ مذهبی
ای مفتقر بنال چه قمری در این عزاکاین غصه نیست کمتر از آن زهر جانگزا