گنج

شمارهٔ ۱ - فی ولادة الحجة عجل الله فرجه

۳۹ بیت
فیض روح قدسی باز طبع مرده را جان دادعندلیب نطقم را دستگاه دستان داد
بلبل غزل خوان را جای در گلستان دادطوطی شکر خا را ره بشکرستان داد
کام تشنۀ ما را خضر آب حیوان داد
موج عشق بی پایان قطره را به دریا بردباد، مشت خاکی را برتر از ثریا برد
دستبرد اسکندر هر چه داشت دارا بردعشق یار شهر آشوب عقل را به یغما برد
از تنم توانائی برد و آه سوزان داد
آسمان به آزادی کوس خیر مقدم زدزهره با دو صد شادی نغمۀ دمادم زد
عشرت خدا دادی ساز عیسوی دم زدصورت پریزادی راه نسل آدم زد
فتنۀ رخش بر باد نقد دین و ایمان داد
شمع شاهد وحدت باز در تجلی شدنقش باطل کثرت محو «لا» و «إلا» شد
تا که رایت نصرت زیب دوش مولا شدساز نغمۀ عشرت تا به عرش اعلی شد
عیش و کامرانی را شاه عشق فرمان داد
شاد باش ای مجنون صبح شام غم آمدبا قدی بسی موزون لیلی قدم آمد
اسم اعظم مکنون مظهر اتمّ آمدگنج گوهر مخزون معدن کرم آمد
تخت پادشاهی را عز و شأن شایان داد
آفتاب لاهوت از مشرق ازل سر زدتا ابد شرر اندر آفتاب خاور زد
باز سینۀ سینا شعله از جگر بر زدباز پور عمران را مرغ شوق دل پر زد
دور باش غیرت داد در حریم امکان داد
صورتی نمایان شد از سرادق معنیطلعتی بسی زیبا قلعتی بسی رعنا
فرق فرقدان سایش زیب تاج کرّمنارانده رفرف همت تا مقام «او ادنی»
بزم «لی مع الله» را رونقی بپایان داد
سرّ مستسر آمد در مظاهر اعیانغیب مستتر آمد در مشاهد عرفان
شاه مقتدر آمد در قلمرو امکانسیر منتصر آمد در ممالک امکان
درد دردمندان را حق صلای درمان داد
آنکه نسخۀ ذاتش دفتر کمالاتستمصحف کمالاتش محکمات آیاتست
اولین مقاماتش منتهی النهایاتستطور نور و میقاتش پرتوی از آن ذاتست
جلوۀ دلآرایش جان گرفت و جانان داد
مبدء حقیقت را اوست اولین مشتقخطۀ طریقت را اوست هادی مطلق
مسند شریعت را اوست حجت بر حقکشور طبیعت را اوست صاحب سنجق
بندگان او را حق حشمت سلیمان داد
بزم غیب مکنون را اوست شاهد مشهودذات حق بی چون را اوست فیض نامحدود
عاشقان مفتون را اوست غایت مقصوددوستان دلخون را اوست مهدی موعود
در قلوب مشتاقان نام نامیش جان داد
ای ز ماه تا ماهی بندگان فرمانتمسند شهنشاهی لایق غلامانت
بزم لی مع اللهی خلوتیست شایانتجلوه ای بکن گاهی تا شویم قربانت
جان ز کف توان دادن لیک یار نتوان داد
ای حجاب ربانی تا به چند پنهانیای تو یوسف ثانی تا به کی به زندانی
شد محیط امکانی همچو شام ظلمانیجلوه کن به آسانی همچو صبح نورانی
بیش از این نشاید تن زیر بار هجران داد