گنج

شمارهٔ ۶ - فی رثاء امیرالمؤمنین علیه السلام

خم گردون دون لبریز خونستبکام باده نوشان واژگونست
نصیب هر که باشد قربش افزوناز این مینای غم جامی فزونست
حریف مجلس صهبای بیچونقرین غصۀ بی چند و چونست
نه انجا مست این جام بلا راکه از آغاز هستی تا کنونست
عجب رسمی است دوران فلک راکه جور و دور او از حد برونست
مرا این نقش گوناگون گردونبه رنگانگ محنت رهنمونست
هر آشوبیست در ملک شهادتز شور عالم غیب مصونست
اگر شوری ندارد عقل رهبرچرا سر گشتۀ دشت جنونست؟
مگر بالا بلند رایت دینز تیغ ابن ملجم سرنگونست؟
ز خون محراب و مسجد لاله گونستأمیرالمؤمنین غرقاب خونست
ملائک زین مصیبت اشک بارندخلائق چهره در خون می نگارند
خزان گلشن دین شد که مردمز سیل اشک چون ابر بهارند
چه جای گریه است و اشکباریستبجای اشک باید خون ببارند
همانا سوز برق و نالۀ رعدز سوز سوگواران یادگارند
عزیزان روی از این غم می خراشندکنیزان زین مصیب داغ دارند
جوانان پیر در عهد جوانیکه یک عالم بلا را زیر بارند
نوامیس امامت بی ملامتپریشان موی و زارند و نزارند
خوانین حجازی را ز آشوبسزد ملک عراق از بن بر آرند
نواخوان بانوان شورش انگیزبسوز قمری و شور هزارند
ز خون محراب و مسجد لاله گونستامیرالمؤمنین غرقاب خونست
زمین از چیست خوان غصه و غم؟ز مرگ کیست پشت آسمان خم؟
بسیط خاک تا ایوان افلاکمحیط ناله و آه است و ماتم
خدنگ کینه زخمی زد بدلهاکه هرگز به نخواهد شد به مرهم
قلم زد منشی دیوان محنتپس از این بر حدیث ما تقدم
ز قتل فاتح اقلیم وحدتدو تا شد قامت یکتای خاتم
دو چشم فرقدان خونبار گرددحسن را با حسین بیند چه با هم
مپرس از نالۀ جانسوز جبریلمگو از سیل اشک چشم آدم
خلیل الله قرین شعلۀ آهبود نوح نبی با نوحه همدم
بطور غم دل از کف داده موسیبگردون صیحه زد عیسی ابن مریم
ز خون محراب و مسجد لاله گونستامیرالمؤمنین غرقاب خونست
نشوری شد بپا از یک جهان شورنه از طی سجل و عرض منشور
عجب شوری در این ظلمت سرا شدز شور ساکنان عالم نور
بگوش اهل دل فریاد جبریلحکایت می کند از نفخۀ صور
ز سیل اشک سوزان خطۀ خاکبعین حق نماید بحر مسجور
چرا از هم نریزد سقف مرفوع؟چرا ویران نگردد بیت معمور؟
کلام الله ناطق گشت خاموشچرا نبود کتاب الله مهجور؟
ظهور غیب مکنون رفت در خاکتجلی کرد سر سر مستور
شکست از تیشۀ کین شاخ طوبیز غم آتش فشان شد نخلۀ طور
بماتمخانۀ حوراء انسیبسر خاک مصیبت می کند حور
ز خون محراب و مسجد لاله گونستامیرالمؤمنین غرقاب خونست
فتاد از تیشۀ بی اعتدالیز باغ «فاستقم» طوبی مثالی
چو سرو جویبار رحمت افتادنرست از گلشن حکمت نهالی
ز شمشیر لعین لم یزل شدبخون رنگین جمال لایزالی
ز تیغ ملحدی شق القمر شدولیکن تا به ابروی هلالی
نماند از تیزی چنگال کرکسز عنقاء حقیقت پر و بالی
دریغ از گردش گردون که آمدبه بند بنده ای مولی الموالی
فغان از پستی دنیا که افتادبدست سفله ای رب المعالی
نمی بردش تجلی گر بکلیندادی شیر، روبه را مجالی
چنین تقدیر شد صبح ازل راکه تا شام ابد بر وی بنالی
ز خون محراب و مسجد لاله گونستامیرالمؤمنین غرقاب خونست
چه از شمشیر کین شق القمر شدزمین و آسمان زیر و زبر شد
قلم منشق شد و نقشش مصیبتدر الواح معانی و صور شد
خم گردون دون نیل غم افشاندجهان را جامه ماتم به بر شد
قضا طرح بساطی از عزا ریختکز آه و ناله بنیاد قدر شد
نصیب اهل دل زینخوان ماتمسرشک دیده و خون جگر شد
ببادی قاف تا قاف ابد رفتچه عنقاء ازل بی بال و پر شد
بداغ نامرادی هر دلی سوختچه شمشمیر مرادی شعله ور شد
نسیم صبحگاهی چون سموم استاز این آتش که در وقت سحر شد
سری از صرصر بیداد بشکافتکه خاک غم جهانی را بسر شد
ز خون محراب و مسجد لاله گونستامیرالمؤمنین غرقاب خونست
چه سلطان هما را بال و پر سوختشهنشاه حقیقت را جگر سوخت
سموم کین چه زد بر گلشن دیننه تنها شاخ گل هر خشک و تر سوخت
ز داغ لاله زار علم و حکمتکتاب و سنت خیر البشر سوخت
تبه شد خرمن شمس معارفهمانا حاصل دور قمر سوخت
ز سوز منشی دیوان تقدیرقضا را خامه و لوح و قدر سوخت
سزد کز چشم زمزم خون بباردکه رکن کعبه و حجر حجر سوخت
مگو از رونق اسلام و ایمانکه اعظم رایت فتح و ظفر سوخت
بسر طوبی کند خاک مصیبتکه سرو گلشن وحدت ز سر سوخت
چو نرگس هر که شب را بود بیداردلش از شعلۀ آه سحر سوخت
ز خون محراب و مسجد لاله گونستامیرالمؤمنین غرقاب خونست
نه در عرش است و فرش این شیون و شینبود در ماوراء حیطۀ أین
در آن گلشن که قمری را بود شورغراب البین گمنام است فی البین
ز سر تاج رسالت بر زمین زدخداوند سریر قاب و قوسین
چرا از دل ننالد صاحب شرعز قتل مفتی دین قاضی دین
دو تا شد تارک آن یکه تازیکه بودی پشت زین را روی او زین
سر مسند نشین عدل و انصافلقد أضحی بسیف الجور نصفین
چرا بحر حکم عین معارفچنین خکشیده در یک طرفه العین؟
مگر فرمانروای کن فکان رفتکه آشوب است در اقلیم کونین؟
سزد قرآن که از وحدت بنالدبرفت آنکس که بودی ثانی اثنین
ز خون محراب و مسجد لاله گونستامیرالمؤمنین غرقاب خونست
چرا نبود رعیت را رعایتمگر رفت از میان شاه ولایت؟
چرا آشفته شد شمل حقیقتمگر حق را نگونسار است رایت؟
چرا از نو حرم بیت الصنم شدمگر ویران شد ارکان هدایت؟
چرا اسلام می نالد ز غربتمگر رفتش ز سر ظل حمایت؟
چرا قرآن قرین سوز و ساز استمگر هر سوره شد محو و هر آیت؟
چرا سنت زند بر سینه و سرمگر از حادثی دارد روایت؟
چرا آئینۀ خورشید تیره استمگر از قصه ای دارد حکایت؟
چرا خونابه میبارد ز گردونمگر از غصه ای دارد شکایت؟
جهان بیجان ز قتل جان جانانفغان زین جور و داد از این جنایت؟
ز خون محراب و مسجد لاله گونستامیرالمؤمنین غرقاب خونست
مرا دل بهر آنشاهی دو نیمستکه از تیغ کجش دین مستقیمست
چه شد مسند نشین لی مع الله؟که فرش راه او عرش عظیمست
حرم نالان خداوند حرم کو؟که ارکان هدایت زو قویمست
مطاف زمرۀ روحانیان کو؟که کویش مستجار است و حطیمست
چه بر سر قبلۀ توحید را رفتکه در محراب طاعت سر دو نیمست؟
تجلی آنجنابش برد از دستکه گفتی طور سینا و کلیمست
وگرنه بر سلیمان آفرینیچه جای حمله دیو رجیمست؟
شها در آستانت مفتقر چونسگ اصحاب کهفست و رقیمست
بفرما یک نظر بر حال زارشکه لطف عام و انعامت عمیمست
ز خون محراب و مسجد لاله گونستامیرالمؤمنین غرقاب خونست