گنج

شمارهٔ ۳ - فی رثاء ابی الحسن موسی سلام الله علیه

زندانیان عشق چه شب را سحر کننداز سوز شمع و اشک روانش خبر کنند
مانند غنچه سر به گریبان در آورندشور و نوای بلبل شوریده سر کنند
چون سر بخشت یا که به زانوی غم نهندیکباره سر ز کنگرۀ عرش پر کنند
با آن شکسته حالی و بی بال و بی پریتا آشیان قدس بخوبی سفر کنند
چون رهسپر شوند بسینای طور عشقاز شوق سینه را سپر هر خطر کنند
آنان کزین معامله هستند بی خبربر گو که تا به محبس هارون نظر کنند
تا بنگرند گنج حقیقت بکنج غمآن لعل خشک را به دُر اشک تر کنند
بر پا کنند حلقۀ ماتم بیاد اوتا عرش و فرش را همه زیر و زبر کنند
آتش به عرصۀ ملکوت قدم زنندملک حدوث را ز غمش پر شرر کند
تا شد به زیر سلسله سر حلقۀ عقولافتاد شور و غلغله در حلقۀ عقول
از گردش فلک سر و سالار سلسلهشد در کمند عشق گرفتار سلسله
آن کو مدار دائرۀ عدل و داد بودشد در زمانه نقطۀ پرگار سلسله
نبود هزار یوسف مصری بهای اوآن یوسفی که بود خریدار سلسله
تا دست و پا و گردن او شد به زیر غلرونق گرفت زانهمه بازار سلسله
هرگز گلی ندیده خاک آنچه را که دیدآن عنصر لطیف ز آزار سلسله
آگه ز کار سلسله جز کردگار نیستکان نازنین چه دید ز کردار سلسله
غمخوار و یار تا نفس آخرین نداشتنگشوده دیده جز که به دیدار سلسله
جان شد جدا و سلسله از هم جدا نشدگوئی وفا نبود مگر کار سلسله
جان ها فدای آن تن تنها که از غمشخون می گریست دیدۀ خونبار سلسله
دین قصه غصه ایست جهان سوز و جانگدازکوتاه کن که سلسله دارد سر دراز
شد سرنگون چون یوسف دوران به چاه غماز عقل پیر شد به فلک دود آه غم
زندان چنان ز غنچۀ خندان او گریستکز گلشن زمانه درآمد گیاه غم
مجنون صفت ز غصۀ لیلی نهاد سرپیر خرد به دشت غم از خانقاه غم
چون سر نهاد سرور دوران بروی خشتافشاند بر سر همه خاک سیاه غم
افتاد چون بسیاط سلیمان بدست دیوبنشست جای باغ ارم دستگاه غم
آن خضر رهنما که لبش بود جان فزاعالم ز سوز او شده سر گرد راه غم
شاهی که بود سرور آزادگان دهرشد در کمند غصه اسیر سپاه غم
باب الحوائج آنکه فلک در پناه اوستعمری ز بی کسی بشد اندر پناه غم
آن خسروی که گیتی از او خرم است شدزندان غم قلمرو و او پادشاه غم
خون می رود ز دیدۀ انجم بحال اوگر بنگرد به پیکر همچون هلال او
شمسی که از غمش دل هر لاله داغ داشتقمری ز شور او چه نواها به باغ داشت
با آن دلی که داشت لبالب ز غم کجااز سیل اشک و آه دمادم فراغ داشت
زندانیان غم ز غمش آگهند و بسبی غم ز حال غمزدگان کی سراغ داشت
باور مکن که شمع دل افروز بزم غیبجز آه سینه سوز به زندان چراغ داشت
تا آنکه جان سپرد به جز خون دل نخوردوز دست ساقی غم و محنت ایاغ داشت
شد پیکری ضعیف که چون روح محض بوددر بند آنکه دیو قوی در دماغ داشت
طاوس باغ انس و همای فضای قدسبنگر چه رنجها که ز زاغ و کلاغ داشت
از پستی زمانه عجب نیست کابلهیطوطی بهشت و گوش به آواز زاغ داشت
دستان سرای سدره از این داستان غمشور و نوا و غلغله در باغ وراغ داشت
تنها نه در بسیط زمین شور جانگزاستکاندر محیط عرش برین حلقۀ عزاست
زهری که در دل و جگر شاه کار کردکار هزار مرتبه از زهر مار کرد
زهری که صبح روشن آفاق را ز غمدر روزگار، تیره تر از شام تار کرد
زهری که از رطب بدل شاه رخنه کرددر نخل طور شعلۀ غم آشکار کرد
زهری که داد مرکز توحید را ببادیا للعجب که نقطۀ شرک استوار کرد
زهری که چون دل و جگر و سینه را گداختاز فرق تا قدم همه را لاله زار کرد
زهری که چون به آن دل والا گهر رسیدکوه وقار را ز الم بی قرار کرد
زهری که می شکافت دل سنگ خاره رادر حیرتم که با جگر او چه کار کرد!
زهری که چون رسید به سر چشمۀ حیاتاز موج غم روانه دو صد جویبار کرد
زهری که کام دشمن دون شد از او روادر کام دوست زهر غم ناگوار کرد
سرشار بود از غم ایام جام اوبی زهر بود تلخ تر از زهر کام او
از ساج و کاج، تخت و عماری مگر نبودلیکن مگر ز تختۀ در بیشتر نبود
از عرش بود پایۀ قدرش بلندترحاجت به نردبان غم آور دگر نبود
روی فلک سیاه و ز حمّال و نعش شاهجز چند تن سیه کس دیگر مگر نبود
نعش غریب دیده بسی چشم روزگاربی قدر و احترام، ولی این قدر نبود
خاکم بسر که یکسره دنبال نعش اوجز گرد راه کسی رهسپر نبود
با آنکه بود شهرۀ آفاق نام اوحاجت به شهره کردن در رهگذر نبود
زینت فزای عرش اگر ماند روی جسرجز روی آب عرش برین را مقر نبود
جز طفل اشک مادر گیتی کنار اواز خواهر و برادر و دخت و پسر نبود
جز برق از غمش نکشید آه آتشینجز رعد در مصیبت او نوحه گر نبود
گر دجله خون شدی ز غمش همجو رود نیلهرگز غریب نیست که موسی بود قتیل
کروبیان ز غصه گریبان زدند چاکلاهوتیان ز سینه زدند آه سوزناک
روحانیان بماتم او جمله نوحه گریا مهجه الحقیقه ارواحنا فداک
معمورۀ فلک شده ویرانۀ غمشگو آن غریب داد به مطموره جان چه باک
از دود آه و ناله بود تیره ماه و مهروز داغ باغ لاله سمک سوخت تا سماک
شور نشور سر زده زین خاکدان دونچون شد روان به عالم قدس آنروان پاک
نزدیک شد که خرمن هستی رود ببادآن دم که رفت حاصیل دوران به زیر خاک
آخر دو میوۀ دل عقل نخست سوختاز سوز نخلۀ رطب و از نهال تاک
باب الحوائج از رطب و شاه دین رضاز انگور، سوختند در این تیره گون مغاک
ای کاش آنکه نخل رطب را بپروریدو انکو نهال تاک نشاندی، شدی هلاک
از زهر غم گداخت دل و جان مفتقردرهم شکست از الم ارکان مفتقر