گنج

شمارهٔ ۲ - فی رثاء سید الساجدین علیه السلام

۴۰ بیت
ای پیک غم بر گو چه شد بیمار ما رادلدار ما را
آن نوجوان ناتوان بینوا رابی آشنا را
جز بانوان بینوا بودش پرستاریا هیچ غمخوار
یا بود جز اشک روان آن دلربا راآبی گوارا
جز حلقۀ زنجیر آیا مونسی داشتهمزه کسی داشت
بوسید جز بند گران آن دست و پا راآن پیشوا را
کس دلنوازی کرد از او جز تازیانهآه از زمانه
پیمود با او جز جفا راه وفا رارسم صفا را
جز زهر غم نوشیده آن سرچشمۀ نوشیا رفته از هوش
جز خون دل درمان نبود آن مبتلا راآن بی دوا را
با اشتر عریان چه کرد آن زا رو رنجوربا آن ره دور
مصداق الرحمن علی العرش استوی راکرد آشکارا
روزش سیه تر بود از شام غریبانسر در گریبان
دود دلش می زد شرر بر سنگ خاراسوزان فضا را
از تب تنش چون آتش سوزنده سوزانشمع فروزان
کز نخلۀ طور قدس «آنست ناراً»یاران خدا را
سر حلقۀ توحید شد در حلقۀ شرکبا فرقه شرک
بستند زاعان بال سلطان هما رادست خدا را
شد گردن سر رشتۀ تقدیر و تدبیردر غل و زنجیر
کلک غمش سوزانده دیوان قضا رایا ماسوی را
روزی که صبح غم زد از شام بلا سردیدند یکسر
از مشرق نی شمع بزم کبریا راشمس الضحی را
آوارگان نینوا دنبال بیماربا چشم خونبار
نظارگر آئینۀ ایزد نما رارب العلی را
ای داد و بیداد از جفای مردم شامبی تنگ و بی نام
بی پرده کردند اختر برج حیا راآل عبا را
از نالۀ «یا لیت امی لم تلدنی»ارباب معنی
دانند قدر محنت شام بلا راوان ماجرا را
ای بیت معمور فلک ویرانه گردیهرگز نگردی
ویرانه بردند عترت خیر الوری رابیت الهدی را
گنج حقیقت را بکنج غم سپردندویرانه بردند
بردند قدر گوهر سنگین بها رابی منتها را
شمع طریقت را بماتم خانه جا شدشمع عزا شد
آتش فشان کرد از ثریا تا ثری راارض و سما را
دردا که دارای مقام «لی مع الله»با ناله و آه
شد کفر مطلق را بخواری مجلس آراآن بی حیا را
چون شمع اندر بزم آن سرمست بادهبر پا ستاره
وندر فراز تخت زر ننگ نصاریٰرأس السکاری
از «لا تقل هجراً» زبان عقل فعالاز سوز غم لال
ای چرخ دون پرور ز حد بردی جفا راقدری مدارا