گنج

شمارهٔ ۴ - فی لسان ام الرضیع سلام الله علیهما

۳۰ بیت
سبزۀ دامن من، تازه گل احمر منتشنه لب اصغر من
رفت افروخته دل سوخته جان از بر منکودک گلبر من
گل نورستۀ شاداب چرا پژمردهوز چه رو افسرده
بوستان خرم و خشکیده نهال تر منشاخ طوبی بر من
غنچۀ بسته دهن باز شد از خار خدنگخنده زد با دل تنگ
برد یکباره قرار از دل و هوش از سر منروح از پیکر من
کودک من که در آغوش پدر رفت برونآمد آغشته بخون
در حجاب شفق افتاده مه انور منآه از اختر من
دُر یکدانۀ شاداب عقیق آسا شدگوهری والا شد
چرخ، یاقوت روان ریخته در ساغر مناز دو چشم تر من
کودک من چه گل نسترن از باغ گذشتارغوانی برگشت
چرخ نیلوفری از گلشن فرخ فر منبرد بار و بر من
طائر سدره نشین از چه زمین گیر شدههدف تیر شده
شده دست ستم حرمله غارتگر منریخت بال و پر من
ای همای ازل ای هدهد اقلیم الستکه ترا بال شکست
تا ابد داغ غمت بر دل غم پرور مندل پر اخگر من
از کمانخانۀ تقدیر ترا تیر آمدبمن پیر آمد
وای بر این دل بیمار و تن لاغر منزانچه آمد سر من
سینۀ غمزده ام تا که ترا مأوا بودسینۀ سینا بود
ای دریغا چه شد آن جلوۀ خوش منظر مننیر اکبر من
از زلال لب شیرین تو دور افتادمتا بگور افتادم
خضر حاشا که بدین چشمه شود رهبر منای لبت کوثر من
شیرۀ جان من! از شیر مگر سیر شدییا گلو گیر شدی
خاک بر فرق من و شیر من و شکر منای سر و سرور من
بلبل خوش سخنم طوطی شیرین دهنمنغمه ای زن که منم
ورنه این سان که تو باز آمده ای از در مننشود باور من
نازنین حلق تو گر تشنه و بی شیر نبودلایق تیر نبود
بستان داد من از حرمله ای داور منکه توئی یاور من
تو ز کف رفتی و افتاد مرا پایۀ عمررفت سرمایۀ عمر
زیب دوش و بر من رفت وز روز مور منصدف گوهر من