گنج

شمارهٔ ۳ - فی رثاء القاسم بن الحسن الزکی علیهما السلام

قافیه: ور۲۴ بیت
شد قاسم داماد در حجلۀ گوربر وی مبارک باد این عشرت و سور
در حلقۀ دشمن با ساز غم رفتچشم فلک روشن زین سور پر شور
در عرصۀ میدان چون غنچه خندانوز عشوۀ جانان سرمست و مخمور
ماهی درخشان شد از رخش همتنوری نمایان شد از قلۀ طور
آن قد و آن بالا شمع دل افروزوان غرۀ والا نور علی نور
بر تن کفن پوشید در رزم کوشیدتا شربتی نوشید از عین کافور
آن چهرۀ گلگون یا ماه گردونآغشته شد در خون چون سرّ مستور
یاقوت خونش کرد چون شاخ مرجانسمّ هیونش کرد چون درّ منثور
از خون سر رنگین شد دست دامادکفّ الخضیب است این یا پنچۀ حور
چون ماه انور شد در برج عقربوز نیش خنجر شد چون جای زنبور
زد مرغ روحش پر از شاخۀ تنشه آمدش بر سر با قلب مکسور
دُرّ یتیمی دید آلوده در خونخون از دلش جوشید چون بحر مسجور
گفتا که ای ناکام از زندگانیوز عشرت ایام محروم و مهجور
گیتی پر از غم شد از شادی توسور تو ماتم شد تا نفخۀ صور
آن قامت رعنا شمع عزا شدوان صورت معنی آئینۀ گور
آن نونهال تر خشکیده یکسروان شاخ طوبی بر، از برگ و بر عور
از گنج شایانم دُردانه ای رفتیا گوهر جانم شد از صدف دور
رفتی و از تن رفت جان دو گیتیاز چشم روشن رفت یک آسمان نور
داغ تو جانا برد از بانوان دلوز من همانا برد از بازوان زور
نشنیده کس داماد همخوابۀ خاکاین قصه ای ناشاد شد از تو مشهور
ای کاش می افتاد این سقف مرفوعبعد از تو ویران باد آن بیت معمور
دست مرا از کار دست قضا بستسرگشته چون پرگار مجبور و مقهور
یاری ز بی یاری جستی عزیزمافغان ز ناچاری ای نازنین پور
خواندی مرا ای رود سودی ندیدیقسمت ترا این بود سعی تو مشکور