گنج

شمارهٔ ۱ - فی ولادة سید المرسلین صلی الله علیه و آله و سلم

قافیه: م۳۲ بیت
عنقای طبعم یاد کرد، از قلهٔ قاف قِدمروح القدس امداد کرد، در هر نفس در هر قدم
کردم به آسانی صعود، از عالم غیب و شهودتا قاب قوسین وجود، تا حد اقلیم عدم
گشتم چه از خود بی خبر، نخل امیدم داد برزد آفتاب عقل سر، حتی انجلت عنی الظلم
دیدم به عین حق عیان، در مجمع روحانیانما لیس بحکیه البیان، ما لیس یحویه القلم
از نغمۀ خیل ملک، خندان و رقصان نه فلکذرات عالم یک به یک، در سلک عشرت منتظم
شادان ز ماهی تا به ماه، از مژدهٔ میلاد شاهشاهنشۀ انجم سپاه، فرماندۀ لوح و قلم
فیض نخستین عقل کل، ختم نبیین و رسلارباب انواع و مثل، اند درش کمتر خدم
رفرف سوار راه عشق، زیبا نگار شاه عشقشاه فلک خر گاه عشق، سلطان اقلیم همم
عقل العقول الواسعه، شمس الشموس الطالعهبدر البدور اللامعه، کشاف أستار الغمم
دیباچۀ ایجاد او، سر حلقۀ ارشاد اومیزان عدل و داد او، حرف نخست اول رقم
بزم حقیقت طور او، شمع طریقت نور اویک آیه از دستور او، مجموعۀ کل حکم
تورات و انجیل و زبور، رمزی از آن دستور نورنور کلامش در ظهور، بر فرق کیوان زد علم
خال و خطش ام الکتاب، لعل لبش فصل الخطابرفتار او معجز مآب، گفتار او محیی الرمم
لولاک، تشریف برش، تاج «لعمرک» بر سرشاز ذره کمتر در درش، فر فریدون جاه جم
گردون و مهر و ماه او، خاک ره خرگاه اودرگاه عالی جاه او، پشت فلک را کرده خم
سرشار شد دریای عشق، یا ابر گوهرزای عشقچون درۀ بیضای عشق، تابید از کان کرم
از محفل غیب مصون، شد شاهد هستی برونیا از رواق کاف و نون، قد أشرق المجلی الأتم
لاهوت حی لم یزل، از مطلع حسن ازلبالحق و الصدق نزل، ناسوت شد باغ ارم
شد نقطۀ حسن نگار، پرگار وحدت را مدارتوحید را کرد استوار، زد نقش کثرت را به هم
عالم سرا پا نور شد، رشک فضای طور شدام القری معمور شد، از مقدم صدر الأمم
بشکست طاق کسروی، بنیاد ایمان شد قویدست قوای معنوی، شد فاتح ملک عجم
آئینۀ آئین او، جام حقایق بین اوجمع الجوامع دین او، شد خیر ادیان لاجرم
گنج معارف را گشود، سر حقیقت را نمودافشاند هر دری که بود، عم البرایا بالنعم
در بارگاه قرب حق، بر ما سوی بودش سبقبگذشت از هفتم طبق، وز عرش اعظم نیز هم
چون همتش بالا کشید، تا بزم او ادنی کشیدعقل از تصور پا کشید، فی مثله جف القلم
آدم صفی الله شد، تشریف آن درگاه شدنخلی که خاطرخواه شد، بهر ثمر شد محترم
طوفان عشقش دل گرفت، از نوح تا ساحل گرفتدر سایه‌اش منزل گرفت، تا شد ضجیع ابن عم
از آتش شوق خلیل، کلک و عطارد شد کلیلگوئی بیاد این جمیل، کرده است بنیاد حرم
موسی کلیم طور او، دیدار او منظور اوعیسی یکی رنجور او، او روحبخش و روح دم
از ماه کنعائی مگو، کاینجا ندارد آبروشد در ره عشقش فرو، صد یوسف اندر چاه غم
سر خیل اهل الله او، سرّ دل آگاه اوعالم رعیت شاه او، بشنو ز من بی بیش و کم
شاها گدای این درم، وز جان و دل مدحتگرمهرگز از این در نگذرم، خواهی بگو: لا یا نعم